تبليغاتX
باید بنویسم

باید بنویسم

کمی.. فقط کمی تلاش

تو عاشق نقش قدیس بودی!! قهرمان.. ستاره!!

و نمی‌دانم چرا همیشه مرا انتخاب می‌کردی که این نقش را برایت بازی کنم. و من همیشه از این نقش فراری بودم.. چرا که همه‌ی قدیس‌ها و قهرمان‌ها  بالا و بالا و بالاتر می‌روند. و درست از همان‌رو که در حقیقت هیچ قدیس و قهرمانی وجود ندارد همگی بلااستثنا سقوط می‌کنند. از همان ارتفاعی که ذهن قهرمان‌ساز تو بالایش برد!! بالا برد تا از همان بالا رهایش کند..

دست از سر من بردار! بگذار خودم باشم... مرا بالا نبر!! این وسوسه‌ی اوج گرفتن مرا فریب نمی‌دهد!!

من خودم هستم.. جایی نزدیک به زمین...نزدیک به آرزوی آسمان!!




+ نوشته شده در  91/02/17ساعت 21:41  توسط   | 

چه‌قدر خوب که  در گوشه کنار این دنیای بزرگ گاهی گلویی پیدا می‌شود که  آوازهای ما را بخواند و دفتری که شعرهای ناگفته‌ی ما را ثبت کند... 

***

«- آواز ِ دهان ِ محبوب ِ من است اين که به گوش می‌شنوم!

اينک اوست که شتابان از شتاب ِ خويش
از کوه‏‌ها می‏‌گذرد و از پشته‏‌ها بر می‌جهد.

محبوب ِ جان ِ من آهو بچه‏‌اى نوسال است که شير از پستان ِ ماده غزالان می‌نوشد.
در پس ِ ديوار ِ ما ايستاده
از دريچه می‌بيند، از پس ِ چفته‏‌ى تاک
و مرا می‌خواند.»

«- برخيز - اى نازنين من! اى زيباى من! - و به سوى من بيا.
يکى ببين که زمستان گريخته، فصل ِ باران‏ها در راه‏گذر به پايان رسيده است و زمان ِ سرود و ترانه فراز آمده.
يکى در خرمن گل ببين که بر سراسر ِ خاک رُسته است.
بهار ِ نو باز آمده در سراسر ِ زمين ِ ما آواز ِ قمريکان است.
يکى در جوش ِ سرخ ِ ميوه‏‌ى نو ببين که بر انجيربن نشسته،
يکى به خوشه‏‌هاى به گُل نشسته‏‌ى تاک ببين که خوش عطرى می‏‌پراکند.

برخيز اى نازنين ِ من! اى زيباى من! و به سوى من بيا.
برخيز اى کبوتر ِ من که در شکاف ِ صخره‏‌ها لانه دارى، اى کبوتر ِ من که در جاى‏‌ ِ بلند می‏‌نشينى!
بيا که مرا از ديدار ِ روى خود شادمان کنى و از شنيدن ِ آواز ِ خويش شکفته کنى
که صداى تو هوش‏ربا است
و روى تو هوش‏ربا است
در برترين ِ مقامی از هوش‏ربايى.»

غزل غزل‌های سلیمان


+ نوشته شده در  91/02/13ساعت 1:16  توسط   | 

+ نوشته شده در  91/02/09ساعت 17:1  توسط  

دیروز صبح زود از خواب پا شدم.. با استرس مشغول جمع و جور کردن لباس‌ها و سایلم شدم.. یه دور نصف تاکم رو برای ام. گفتم!! دوش گرفتم و .. بعدش لحظه‌ای که می‌خواستم از خونه دربیام دیدم خاک عالم!! چمدون هنوز توی انباری!لباس‌های و سایلم رو دسته کرده بودم لبه‌ی تخت که لحظه‌ی اخر بچپونم توی چمدون و راه بیفتم!

ام. سریع رفت پایین که چمدون کوچیکه رو برام از انباری بیاره( مرسی که اینقدره مهربونی) ولی تا بیاد بالا و وسایل رو بریزم توی چمدون دیر شدم و تراموا رو از دست دادم!! یه ذره زدم توی سر خودم ولی بعدش گفتم عیب نداره با بعدی می‌رم!! بعدش با ام. رفتیم تا سر کوچه و ماچ و بوسه و خداحافظی.. ام. که رفت گفتم تا تراموای بعدی بیاد برم یه ساندیچ پنیر بخرم برای ناهار که توی راه بخورم!! اومدم حساب کنم دیدم کیف پولم نیست!! به خانومه گفتم ببخشید من همین کوچه بغلی زندگی می‌کنم یه دقیقه این چمدون من این گوشه باشه تا من برم کیفم رو بیارم!! در حالی که هنوز از بدو بدون نفس نفس می‌زدم دویدم طرف خونه!! حالا هرچی خونه رو می‌گردم کیف پولم نیست که نیست!! داشتم دیوونه می‌شدم! یه کم پول از توی کشو برداشتم ( به همراه پاسپورتم که حداقل یه چیزی برای شناسایی داشته باشم حالا که کیف پولم نیست) و برگشتم به مغازه‌ی نونوایی... دقت کنید که تا اینجا یه ترم دیگه رو هم از دست داده بودم!! بعدا فهمیدم که کیف پولم رو توی هل هل اشتباهی پرت کرده بودم توی چمدونم!!! بگذریم... با کلی استرس و دویدن رسیدم اون‌جایی که با استادم قرار داشتیم که از اونجا با ماشین اون بریم هایدلبرگ!! جایی که من قرار بود در ماکس پلانکش سخن برانم!!!


عصرش که رسیدیم یه سر رفتیم بالای کونیگ برگ ( شاهکوه!!) که در واقع تپه‌ای هست که موسسه‌ی ماکس پلانک شهر هایدبرگ بالای اون قرار داره! همون‌جا یه خلاصه از تاکم رو به استادم و دوست استادم نشون دادم..دستشون درد نکنه ولی با پیشنهادات خوبشون کلی کار فنی گذاشتم روی دستم که امشب درست کنم!!

حدودای ساعت پنج راهی کلکیوم شدیم.. کلکیوم در واقع یه جور سخنرانی هست که بیشتر حالت دوره کردن و review داره و توسط یه فرد متخصص توی اون زمینه ارایه می‌شه ‌و یه چیزی بین سمینار و درس هست. برام خیلی جالب بود که شرکت‌ کننده‌هاش خیلی بودن!! یعنی فکر کن ۷۰ نفر توی یه شهر فقط روی تیوری شکل گیری ستارگان کار کنند! خیلی زیاده؟نه؟ این کلکیوم مشترک بین دانشگاه و ماکس پلانک هایدلبرگ هست و از قرار معلوم تعداد محقق‌ها توی این شهر خیلی زیاده!!

باری! سخنرانی جالبی بود ( کلکیوم به فارسی چی می‌شه؟ من کلمه‌ی مناسب برای talk دادن هنوز پیدا نمی‌کنم.. حالا باید معادل کلکیوم پیدا کنم... خیلی زشته!! سخن راندن!! خجالت می‌کشم بگم سخنرانی دارم!! انگار که شاه باشم... ) بعدش رفتیم یه رستوران کوچیک عربی شام خوردیم... اینقدر چپ چپ به بقیه نگاه کردم که راضی شدن بریم!! من بیچاره هنوز باید کلی روی اسلاید‌هام کار می‌کردم خب...

از یه طرف از دست‌ حرف زدن‌های استادم خسته شده بودم!! یک ریز حرف می‌زنه این بشر!! یعنی اگر بخواهی تقسیم کنی زمانی رو که ما با هم بودیم و چند نفر دیگه هم بودن ۷۰ سهمش رو این حرف زد و ۳۰ درصد بقیه مال من و بقیه بود.. یه تیکه داشتیم سرگردون توی راهروهای تنگ و باریک پارکینگ دنبال خروجی می‌گشتیم و این همچنان داشت حرف می‌زد!!! داشتم از دستش دیوونه می‌شدم!!

رسیدم اتاقم و تا ساعت ۱ روی اسلایدها کار کردم... اینترنت هتل هم که سرعتش افتضاح بود و من نمی‌تونستم باهاش به کامپیوترم توی دانشگاه وصل بشم!! یه چیزی بود که لازم داشتم و باید برش می‌داشتم.. زنگ زدم به ام. و اون برای به کامپیوتر دانشگاه وصل شد و بعد فایلی که می‌خواستم رو برام میل زد!!! بعد از ساعت یک هم که دیگه همون پست شب اول قبر!! چنان شب وحشتناکی رو پشت سر گذاشتم که به قول اجداد کج فکرم: مسلمون به خواب نبینه و کافر به بیداری!!

تنهای خوبی دیشب این بود که بلاخره صبح شد!! از حدودای هفت صبح از قبر برخواستم و دوش گرفتم و صبحانه خوردم و به اسلایدهام رسیدم!! ساعت ده یکی از استادهای ماکس پلانک اومد دنبالم دم در هتل که منو با ماشینش ببره موسسه! ( چون بالای تپه هست سختم بود بخوام با اتوبوس برم!)

سرتونو درد نیارم.. مصایب مریم همچنان ادامه داشت... ولی خلاصه بلاخره ساعت ۲ شد و بنده سخنم رو راندم و راحت شدم!! چیز بدی از آب درنیومد! خوبم نبود.. ولی اخرش کلی سوال و بحث شد و این معنش این بود که کارم مورد توجه قرار گرفته! ۵ دقیقه قبل از شروع تاک شروع کردم به خمیازه کشیدن و علایم بی‌خوابی در من ظاهر شد!! ولی خوشبختانه هنوز خیلی قوی نبود و وقتی کسی باهام حرف می‌زد هنوز می‌فهمیدم چی می‌گه... نه راستش رو بخوام بگم ساختار تاکم خیلی خوب بود و منم بد ارایه‌ اش ندادم!! ولی هول بودم و چند تا اسلاید اول رو واقعا صدای خودم رو نمی‌شنیدم. بعدشم در جواب یکی از سوال‌ها یه سوتی خفن دادم!! اونم سوال چه کسی؟؟ یکی از رییس روسای ماکس پلانک بود با کلی تجربه!! فدای سرم!! چه کنم خب.. بلد نبودم! ولی در کل راضیم .

بعد از تاکم به قدری گیج و منگ بودم که وقتی استادم گفت من می‌خوام نظرم رو بگم بهش گفتم فردا بگو!! من الان هیچی نمی‌فهمم. کنار ماکس پلانک هایدلبرگ یه خانه‌ی ستاره شناسی درست کردن که برای من خیلی جالب بود که برم و ببینم. نمایشگاه و کارگاه آموزش نجوم برای دانش‌آموزان و کلا مردم عادی برگزار می‌کنند. ماکت خیلی‌ از تلسکوپ‌ها رو درست کردن و نمایش می‌دن. تلسکوپ سه متری دارن که باهاش پروژه ی جالب تعریف می‌کنند. دفتر مجله‌ی نجومشون اونجاست و خلاصه یه جورایی واسطه هست برای معرفی ستاره شناسی به مردم عادی و در ضمن علاقه مند کردن دانش آموزها!! من هم عاشق این جور چیزها هستم.. این شد که با وجود خواب آلودگیم خواستم برم اونجا رو ببینم.. ساختمونش رو به شکل یه کهکشان مارپیچی درست کردن. به گمونی M31!! قشنگ بازوهای مارپیچی داره ساختمون و معماریش پیچیده هست. در قلب ساختمون هم یه آسمان نما هست. یعنی یه اتقاق با سقف کنبدی که روی سقف آسمون رو نمایش می‌دن.

رفتیم و یه سری داخل کشیدیم که خیلی جالب بود!! یه خانوم ونزولایی بود که قبلا خیلی شانسی باهاش آشنا شده بودم. فکر می‌کنم یه جایی توی همین وبلاگ در موردش نوشته باشم. البته بیشتر در مورد حرف‌هامون درباره‌ی سیاست احتمالا نوشتم. این خانوم شدیدا توی عمومی کردن علم و این مسایل فعال بود و جز یه طرحی بود که الان اسمش یادم رفته ولی برای گسترش ستاره‌شناسی توی مناطق تحت توسعه کار می‌کردن.. ونزولا و آفریقای جنوبی و یه جاهایی توی هلند و خلاصه فعال بود. ۱۲ ساله که شوهر و بچه‌هاش توی هایدلبرگ زندگی می‌کنه و برعکس همه‌‌ی ستاره شناس‌ها به خاطر شرایط خوانوادگیش نمی‌تونست چمدونش رو بگذاره روی کولش و یک سره در سفر باشه! اینه که تصمیم می‌گیره خودش ایده بزنه! یه دفتر خصوصی باز می‌کنه توی شهر و شروع می‌کنه به تعلیم معلم‌ها و البته گاهی دانش‌آموزها .. کارگاه آموزش برگزار می‌کرده برای مدارس و گاهی هم برای معلم‌ها.. کاملا هم خصوصی و با کلی زحمت! وقتی که تصمیم می گیرن خانه‌ی ستاره شناسی رو بسازن این خانوم با توجه به سوابقش بهترین شخص برای اداره‌ی این موسسه بوده و اینطوریه که الان رییس خانه‌ی ستاره شناسی شده! 

وقتی اونجا بودیم فهمیدیم که در ادامه‌ی توری که دارن تا نیم ساعت دیگه توی آسمان نما برنامه دارن و ما هم نیم ساعت بعدش برگشتیم!! در یک کلمه بگم که معرکه بود.. چنان زیبا روی سقف نمایش می‌دادن که حس می‌کردی واقعا داری توی فضا حرکت می‌کنی. تماما از داده‌های واقعی علمی بود و  رنگ و طرح الکی بود... قشنگ یکی یکی سیاره‌ها رو رفتیم جلو و از کهکشان خارج شدیم و به آندرومدا رسیدیم و .... تا خود تابش زمینه‌ی کیهانی رفتیم!! خانومه به آلمانی توضیح می‌داد و من نصفه و نیمه می‌فهمیدم چی می‌گه! آخرش یه هو خانومه برگشت رو به تماشاچیان ( ۴۰ تا پیرزون و پیرمرد که مطمینم بلا استثنا بالای ۶۵ سال بودن!) گفت و امروز در جمعمون دو تا ستاره‌شناس هم داریم و یک‌هو میکروفون رو داد دست استاد من!! اونم یه خورده حرف زد و اینا.. بعدش این خانوما و آقایون پیر اومده بودن دورمون و سوال می‌پرسیدن! منم یه شکری خوردم و گفتم بگذار باهاشون معاشرت کنم و شروع کردم باهاشون به آلمانی حرف زدن!! حالا شما فرض کن آقای پیر داره به من می‌گه پشت اون لایه‌ی تابش زمینه‌ی کیهانی که نشون داد چیه؟ ماده قبلش کجا بوده؟!!

من واقعا باید چی جوابش رو می‌دادم.. سوال به این پیچیدگی و اونم به آلمانی!! اون‌یکی می‌گفت چرا جایی که متان هست حیات هم هست... یکی می‌گفت چند سالته؟ یکی می‌گفت آفرین دخترم همیشه لبخند بزن! یکی می‌گفت موج گرانشی چیه!! باورتون می‌شه؟!! هفتاد سالشون بودها!!دیگه آندرا اومد و نجاتم داد!!! تا من باشم از این غلط‌ها نکنم.... خیلی ولی تجربه‌ی جالبی بود... خیلی خوشم می‌یاد درکنار کار تحقیقاتی با یه همچین جایی همکاری داشته باشم. 

بعد از همه‌ی این قصه‌ها الان برگشتم هتل!! یه سخنرانی توی برنامه بود که باید می‌رفتم ولی پیچوندم.. رفتم سوپر مارکت کلی برای خودم جایزه خریدم ( از جمله ریواس عزیزم!!)! توی تخت لمبوندم و با رضایت تمام وقتم رو تلف کردم و وب گردی کردم.. الان دارم از خواب می‌‌میرم!!

این‌طور که معلوم فردا تا عصری کار داریم و من عصری بر می‌گردم!! امیدوارم تا ظهر تموم بشه که من وقت کنم یه چرخ کوتاه توی شهر بزنم! عاشق هایدلبرگم! خیلی زیباست.. رود نکا واقعا قشنگ و از وسط شهر رد می‌شه.. تپه‌ها سر سبز از همه‌جای شهر پیداست و حس کوهستان به آدم می‌ده!! شهر حالت سنتی و طبیعی داره.. سنگفرش‌هاش و خونه‌هاش خیلی زیباست.. اصلا شهرش بوی خوب می‌ده!

مریم با چشمانی پر از خواب


پانوشت اول:

الان یه گشتی توی وبلاگ زدم!! انگار اشتباه می‌کردم و درباره‌ی این خانوم ونزویلایی چیزی ننوشتم!! ولی نوشته‌ی قبلیم رو که یه بار اومده بودم پیدا کردم.. شش ماه بعد از اومدنم به آلمان بوده!! خودم می‌خونم خندم می‌گیره!! http://baiadbenevisam.blogfa.com/post-77.aspx

پانوشت دوم: می‌دونم پر از غلط و غلوطه!! ولی منتشری می‌کنم.

پانوشت سوم: س عزیز پست قبل!! سپیده‌ی منی؟

پانوشت چهارم: شاید لازم باشه سیاست کامنت‌ها رو عوض کنم... حالا بعدا یه تصمیم می‌‌گیم و اینجا می‌نویسم.

+ نوشته شده در  91/02/07ساعت 1:40  توسط   | 

این چهارمین شبی بود که در زندگیم این اتفاق وحشتناک برام اتفاق افتاد!!


اولین بار شب کنکور لیسانس بود!! تا صبح نتونستم بخوابم!! ظاهرا استرسی نداشتم ولی هر کاری می‌کردم خوابم نمی‌برد که نمی‌برد!! چشم‌هام رو که می‌بستم یه سری درس درهم و برهم جلوی چشمم می‌یومد...یه جورایی مغزم در حالت بیداری کابوس می‌دید!!

دومین بار یکی از شب‌هایی که بود امتحان الکترودینامیک داشتم فرداش!! ماتریس‌ها به گردنم پیچیده‌ بودن و داشتم خفه می‌شدم!! یادته تاتا؟ تو پیشم بودی! توی خوابگاه بودم.. نزدیک‌های صبح بود که بهم پروفن دادی بخورم و من یکی دو ساعتی خوابیدم. یعنی تا حدود ۴۵ دقیقه قبل از امتحان که اون سر تهران بود خواب بودم و بعدش تو بیدارم کردی و برام تاکسی تلفنی گرفتی که مثل موشک رفت و به موقع رسیدم!!

سومین بار شب دفاع فوق لیسانسم بود و چهارمین شب هم دیشب!!!

تا خود صبح به خودم پیچیدم و در حالی‌که بیدار بودم کابوس می‌دیدم. نگفتم؟ الان هایدلبرگ هستم و قراره امروز توی سمینار مهمی talk بدم!! 

همش به خودم می‌گم نگران نباش.. سه بار قبلی اگرچه خیلی سخت بود و هر سه تاییش به خیر گذشت!! کنکور لیسانسم رو اگرچه خراب کردم ولی رشته‌ای که می‌خواستم رو توی دانشگاهی که می‌خواستم قبول شدم! اون امتحان الکترودیناک رو ۱۸ یا ۱۹ شدم!! و پروژه فوقم رو با نمره‌ی ۱۹.۵ یا ۱۹.۷۵ ( جدا یادم نیست چند!!) دفاع کردم!!

نگران نباش مریم!! این دفعه هم نتیجه خوب می‌شه...

نگران نباش!!


پانوشت: خیلی حرف دارم.. یادم باشه که بنویسم.. در مورد سیستم دانشگاه‌های آلمان و در مورد خوانواده‌های آلمانی و در مورد .....

به دعا اعتقاد دارید؟ من خودم نمی‌دونم دارم یا نه.. ولی به قول اون جکه می‌گن : برای کسایی که اعتقاد ندارن هم اثر می‌کنه!! پس برام دعا کنید که آروم باشم.
+ نوشته شده در  91/02/06ساعت 11:9  توسط   | 

دلتون می‌خواد بدونید من چه روز‌های شلوغی دارم؟ نه؟ پس گوش کنید:

دیروز خسته اما با لبخند از یه روز پر کار داشتم روی دوچرخه پا می‌زدم که برسم خونه. ساعت ۵ عصر استادراهنمای عزیز نزول اجلال فرموده‌بودند و من رو با ایده‌های نابشون تیرباران کرده بودند. داشتم پا می‌زدم که چه‌طوری تا فردا عصر این کارها رو تموم کنم چون حتما می‌خوام نتایجش توی سخنرانی ( talk) بعدیم که هفته‌ی دیگست باشه... در همین حین دیدم مبایلم زنگ می‌زنه! زیاد اتفاق نمی‌افته که من توی راه باشم و مبایلم زنگ بخوره و من بشنوم و برش دارم! ولی این بار شنیدم:

استادم بود! گفت که همین الان نامه اومده از  ESO ( European Organisation for Astronomical Research) که من رو قبول کردند و سفرم به شیلی قطعی شده! فقط شرطشون اینه که باید توی سانتیاگو یه talk بدم! بعد از من می‌پرسه Is that OK with you? ۱ بعد خب منم می‌گم: سگ خورد! من که هر هفته یه talk می‌دم ، اینم روش! استاد داره تاکید می‌کنه که پاست رو فردا بیار که کارهاش رو بکنیم به خاطر این‌که unfortunately you need visa !

هیجان زده پا می‌زنم به طرف خونه!! نگرانم!! نگران تموم شدن قرارداد و کارهای مونده.. نگران دوری احتمالی از ام. یا شاید روزهای بی‌پولی! اما به خودم می‌گم: نگران نباش! بعدش به شیلی فکر می‌کنم و به بزرگ‌ترین تلسکوپ روی زمین و به دانشگاه سانتیاگو! باید خیلی متفاوت باشه.. از این‌که قراره برم دانشگاه سانتیاگو خیلی خوشحالم.. به نظرم باید متفاوت باشه!‌شاید شبیه دانشگاه‌های ایران باشه. نکنه توی ارتفاع حالم بد بشه؟

می‌رسم خونه و یک ساعت پای تلفن با مامانم حرف می‌زنم. این آخر هفته نتونستم باهاش حرف بزنم!! از حرف‌هامون راضی نیستم چون از فرط نگرانیش برای خودم نمی‌تونم دغدغه‌هام رو بهش بگم!!! نگرانی‌ هم حدی داره مادر من!!  ام. جگر خریده.. جگرها رو با پیاز داغ و ... توی ماهیتابه سرخ می‌کنم و آنچنان خوشمزه می‌شه  که هر دومون از خوردنش مست می‌شیم! دقایقی بعد از تموم شدن شام می‌فهمم که وقت زیادی ندارم و شارژم داره تموم می‌شه! می‌پرم به سمت دستشویی که مسواک بزنم ( یادتونه سال تحویل قول دادم مسواک بزنم؟ تا به حال سر قولم بودم...) خیلی زود خوابم برده!! حتی بدون رویاهای پیش از خواب!

بلاخره رسیدیم به امروز!! از اول می‌خواستم امروز رو تعریف کنم. صبح با دوچرخه‌ی نیمه پنچر رفتم ایستگاه قطار! توی راه آلمانی خوندم! رسیدم به شهر محل تحصیل که از شهر محل زندگیم نیم ساعت فاصله داره! اصولا از ایستگاه قطار تا موسسه رو با دوچرخه می‌رم دوباره ولی به خاطر کلاس امروز صبح با اتوبوس رفتم! دو ایستگاه مونده که برسم از اتوبوس پیاده شدم که به طور نمادین راه برم!

کلاس!! بله کلاس عالی بود.. و من واقعا نیاز دارم به همچین کلاسی! نوشتن انگلیسیم خیلی بده و اصلا فرصت نمی‌شه به اصول scientific writing فکر کنم. در طول کلاس استاد یه دسته  Abstract گذاشت جلومون و ما ساختارش رو پیدا کردیم و ایراداش رو گرفتیم و از این دست کارها!! آخر کلاس داشتم با بچه‌های هم‌گروهیم برای تمرین‌های هفته‌ی بعد قرار می‌گذاشتم که استادم جلوم ظاهر شد ( اونم سر کلاس می‌یاد به عنوان کمک! چون دانشجوها زیادن و سر کلاس خیلی تمرین انجام می‌دیم) و گفت الکی قرار نگذار! تو هفته‌ی بعد نیستی!! بله! یادم اومد که هفته‌ی دیگه در چنین روزی باید در شهر زیبای هایدلبرگ talk بدم.

بعد از  کلاس یک راست می‌رم برای ناهار! سر ناهار بلاخره مسیول جلسات هفتگی یکی از پروفسورها رو می‌بینم.  یه پروفسور خیلی کاردرست و پول‌داری ( بودجه تحقیقاتی منظورمه) به  طور رسمی مسیول کار من هست ولی در عمل در مورد کار من چیز زیادی نمی‌دونه! از من خواسته توی گروهش talk بدم و من طبعا نمی‌تونم بهش نه بگم و خودم می‌دونم که تا همین حالاش هم دیر شده!! جاناتان مسیول برنامه‌ریزی برای جلسات هفتگی اون‌هاست!! بعد از ناهار می‌رم اتاقش و قراره یه talk دیگه رو می‌گذاریم!!‌ هفته‌ای یه تاک!!! جک نیست واقعیته!!

الان بعد از ناهاره اومدم توی آفیس!! اول باید فرم‌ها رو پر کنم... ای وای! نه!‌ اول باید زنگ بزنم و وقت دکتر بگیرم تا درد کمرم بیشتر نشده! بعدش کلی فرم هست که برای رفتن به شیلی باید پر کنم و بفرستم به دفتر Eso! باید تکلیف تاریخ‌ها رو همین حالا روشن کنم. باید کارهایی که دیروز عصر قرار شد انجام بدم رو تا شب هر طور شده انجام بدم! اگر انجام ندم وقتی برای آماده کردن talk نمی‌مونه! البته من برای دفاع فوق‌لیسانسم تا چند روز قبل از دفاع داشتم کد اجرا می‌کردم!! ولی الان فرق کردم! استانداردهای آلمانی‌ها روم تاثیر گذاشته و باید از سه چهار روز قبل همه‌چیزم آماده باشه!!

هر وقت کارهام زیاده متقف می‌شم! برای همینه که الان به جای این‌که بجنبم دارم می‌نویسم! ولی گاهی لازمه! خیلی کار دارم.. خیلی!! نگرانی‌های پس زمینه‌ی ذهنم رو می‌زنم کنار( نگرانی‌های مهمی هستند) و به خودم می‌گم نگران نباش!! درست می‌شه!! زندگی همینه!‌ سرراست نیست.. سختی داره،‌ هیجان داره! دنیا رو فراموش کن! همش رو! دیروز رو فردا رو! تو همین امروز به دنیا اومدی و همین فردا می‌میری! امروز رو به زیباترین و پرکارترین شکل زندگی کن!!‌ وظیفه‌ی تو فقط و فقط همینه!! 


Yours in hurry!!

Maryam



+ نوشته شده در  91/01/30ساعت 16:37  توسط   | 

من هیچ وقت منتظر اتفاق‌ها نبوده‌ام! همان‌طور که اتفاق‌ها هیچ وقت منتظر من نبوده‌اند! من همیشه منتظر آن لحظه‌ی تلخ یا شیرین بودم که متوجه اتفاقی می‌شدم! اتفاقی که شاید قرن‌ها پیش آغاز و تمام شده باشد! ولی برای من درک هر اتفاق یک لحظه‌ است...

بله! و این‌طور است که می‌دانم روزی خواهم فهمید که آدم‌های زندگی گذشته‌ام را از دست داده‌ام!! مطمینم  روزی ناگهان از دست دادن همه‌شان را با هم می‌فهمم...شاید خیلی‌هایشان را در یک روز خاص از دست داده‌ باشم و شاید خیلی‌هایشان به تدریج بخار شده‌اند!! می‌دانم.. خوب می‌دانم! اما نمی‌خواهم درباره‌اش فکر کنم. می‌خوام فکر کنم دوستانم هنوز هستند. می‌خوام فکر کنم خواهرم و برادرم هنوز هستند! شاید یکی از این  روزها حتی پدر و مادرم را هم از دست بدهم! شاید همه ‌را از دست داده‌ام...دوستان مدرسه‌ و زنگ تفریح و سمینار و مجله، بچه‌های دانشکده‌ی لیسانس همه‌ روزهای اتاق فوق برنامه!! بچه‌های دانشگاه فوق و درخت‌های بی‌مانندش! دوستان شب‌های حرف و خنده و همدلی‌های  خوابگاه! شاگردهایم... تک تک‌شان را از دست می‌دهم یا شایدم داده‌ام! فقط یک روزی ناگهان می‌فهمم...

مگر چه قدر می‌شود از دنیای کسی بی‌خبر بود و هنوز دوستش بود!؟  کاری از دست من ساخته نیست! نمی‌شود مدام پای چت و تلفن بود! خیلی ساده است! نمی‌توانم.... هر کسی در دنیای واقعی خودش  زندگی می‌کند! دوستانی دارد که چهره‌شان را می‌بیند. وقت غصه می‌تواند دست‌هایشان را بگیرد! می‌توانند یک روز عصر باهم بخندند! می‌توانند یک آخر هفته دو سر یک میز را با هم بگیرند و بلندش کنند. هیچ کس سایه‌ی یک دوست قدیمی را نمی‌خواهد.. کسی که در سخت‌ترین لحظه‌ها نبود...  غروب‌های شیرین فکر و حرف نبود! در بی‌نفسیِ خنده‌های جمعی نبود!  روزهای استرس‌بار قبل از ارایه و امتحان و  دفاع و  دعوا و ... نبود... نبود..چه‌کسی دوستی می‌خواهد برای نبودن؟

من هیچ وقت منتظر اتفاق‌ها نبوده‌ام! همان‌طور که اتفاق‌ها هیچ وقت منتظر من نبوده‌اند! من همیشه منتظر آن لحظه‌ی تلخ یا شیرین بودم که متوجه اتفاقی می‌شدم! اتفاقی که شاید قرن‌ها پیش آغاز و تمام شده باشد! ولی برای من درک هر اتفاق یک لحظه‌ است...


+ نوشته شده در  91/01/28ساعت 19:17  توسط   | 

ما یه خمیر دندونی داریم ... چند ماه پیش داشت تموم می‌شد! ما توی لیست خریدمون نوشتیم خمیر دندان!! آقا ! نشون به اون نشون  که این خمیر دندونه که ظاهرش کاملا خالی شده هر شب با کمی فشار هنوز ازش خمیر دندون می‌یاد بیرون!!!

چند شب پیش‌ها:

ام. از توی دستشویی مسواک به دست سرش رو میاره بیرون و در حالی‌که به خمیر دندون اشاره می‌کنه می‌گه: «می‌دونی چرا هر شب مسواک می‌زنم؟ می‌خوام قدرت خدا رو ببینم!!!»

من:


+ نوشته شده در  91/01/27ساعت 15:47  توسط   | 

دوست انگلیسیم پولاش رو ریخته روی میز که پوند‌ها رو از فرانک ها جدا کنه و دوباره مرتب کنه و بریزه توی کیفش! می‌رم جلو و ازش اجازه می‌خوام پولشون رو ببینم! روی همه‌ی سکه‌ها عکس ملکه الیزابت هست! روی اسکناس‌ها هم یکی درمیون!! بهش می‌گم: «تو که انگلیسی هستی....» می‌گه :«من همیشه خودم رو اهل نیوکاسل می‌دونم تا انگلیس.»می‌گم: « خب همون! تو حست نسبت به ملکه‌ی انگلیس چیه؟» می‌گه:« پارسال به خاطر عروسی سلطنتی یه روز تعطیل شد! خوب بود.. امسال هم پنجاهمین یا شصتمین سالیه که تاج داره و باز هم یه روز تعطیله!! ایناش خوبه ولی در کل برام مهم نیست...» می‌گم :«منظورت عروسی ویلیام و کیته؟» می‌گه :« آره عروسی پرینس ویلیام و کیت! اون روز همه از این که تعطیل بود خوشحال بودند ولی خب خیلی‌ها واسه خودشون رفتند یه بار یا کافه‌ای  استراحت کردند و حتی از تلویزیون هم مراسم رو ندیدند! براشون مهم نبود...» یه‌خورده با خودش فکر می‌کنه و می‌گه:« می‌دونی؟ حس می‌کنم الان که ملکه داریم برای من زیاد فرقی نمی‌کنه! ملکه مثل یه مادربزرگ مهربون و بخشنده برای همه است.. هر از گاهی هم به دیگران و مردم عادی لقب‌های سلطنتی می‌ده و خوشحالشون می‌کنه!! ولی اگر یه روزی شاه داشته باشیم فکر کنم خوشم نیاد!!!» حرفش برام خیلی جالب بود.. فکر کنم شاه براش یه مقام قدرتمنده که وجودش خیلی ضد دموکراسیه! برام توضیح داد که ملکه الیزابت فقط به خاطر اینکه هیچ فرزند پسری نبوده ملکه شده ولی  قبل از کریسمس ۲۰۱۲ ( همین چند ماه پیش) با رای همه‌ی کشورهایی که الیزابت ملکه‌ی اون‌ها هم هست ( مثل استرالیا و ...) قانون جدید تصویب شده که از این به بعد بزرگترین شاهزاده می‌تونه شاه یا ملکه بشه و ربطی به دختر و پسر بودن نداره!! 

تازگی‌ها انگلیسی‌ها برام معما شدند! دوست دارم راجع بهشون بیشتر بدونم! 


+ نوشته شده در  91/01/22ساعت 18:42  توسط   | 

>باز هم سفر!! همین طور که توی هواپیما و منتظر بلند شدنش  هستم دارم با خودم فکر می‌کنم .. می‌شمرم! من تا حالا کجاها سفر رفتم؟ چند بار فرود را تجربه کرده‌ام؟ (از فرود می‌ترسم) با خودم می‌شمرم و یادم می‌یاد این بار چون پروازم دو تکه هست باید دو بار فرود بیاییم!!


>در فرودگاه فرانکفورت هستم. دارم با یه خودکار نطلبیده می‌نویسم. وقتی داشتم از هواپیما پیاده می‌شدم آقای جلویی داشت وسایلش را از بالای صندلی بیرون می‌آورد و فکر کنم خودکارش افتاده بود توی کلاه کاپشن من!! آقا گفت: ببخشید این خودکار شماست؟ گفتم مال من نیست! گفت مال من هم نیست و این یعنی این هدیه من به شماست!!! به حق چیزهای نشنیده! خودکار را گرفتم و گفتم مرسی! می‌گن خودکار نطلبیده مراده..  به هر حال روش نوشته TMK   .

پروازم تا فرانکفورت خیلی کوتاه بود.. نشستم و دارم چایی لیمو می‌خورم و هواپیماهایی که جلوی چشم‌هایم پشت سر هم بلند می شوند را نگاه می‌کنم...  گوشه‌ی چشمی هم به کانتر پرواز خودم دارم... انگار باز شد.. برم! پیش به سوی ژنو!


> الان در ایستگاه قطار فرودگاه ژنو،گنف، هستم... فرودمان در گنف دیدنی بود... باز هم توجهم به تفاوت فاحش شکل شهرها و روستاهای آلمان با جاهای دیگر جلب شد... در سوییس هم روستاها و شهرها بر خلاف آلمان شکل منظم نداشتند.. البته بخشی از دلیلش می‌تواند وجود کوه‌ها و پست و بلندی‌ها باشد... از بالای دریاچه‌ی بزرگ و زیبای ژنو هم گذشتیم... چندتایی سد و رودخانه هم دیدم. وقتی وارد فرودگاه شدم رفتم تا کمی یورو را به فرانک سوییس تبدیل کنم. متوجه شدم که  می‌توانم با کارت اعتباری‌ام به یورو خرج کنم ولی تصمیم گرفتم کمی فرانک بگیرم. پولشان رنگارنگ‌ترین پولی بود که تا به حال دیده بودم... به آقای پشت باجه گفتم : «این پول واقعیه؟!» به گمانم بانک‌های سوییس می‌خواسته‌اند خودی نشان بدهند.


> در قطار: از خستگی مدام در حال چرت زدنم. دیشب تا دیر وقت در آفیس مشغول بودم و تا برسم و چمدان را ببندم ساعت دو و نیم بود.. صبح هم از یک ربع به هفت بیدار بودم... از پنجره‌ی قطار اولین نگاه‌ها را به سوییس می‌اندازم.. بی‌اندازه زیباست! زیبایی‌اش مخصوص به خودش است.. شبیه جایی نیست. شاید با زندگی در آلمان عقده‌ای شده باشم ولی می‌خواهم تاکید کنم که گیاهان کنار جاده به شکلی بی‌نظم و زیبا رشد کرده‌اند و این یعنی طبیعت!! درختان پراکنده‌اند و روستاهایی که از کنارشان رد می‌شویم به من حس یک روستای واقعی را  منتقل می‌کنند. نه مثل دهکده‌های آلمان و اتریش که با آن تزیینات و تمیزی و صاف و صوفی بیشتر شبیه ماکت یک روستا هستند! امیدوارم مقصد من زیاده از حد توریستی نباشد و همین شکل و شمایل را داشته باشد. جایی که می‌خواهم بروم در جنوب شرقی دریاچه‌ی ژنو قرار دارد و خود شهر ژنو در جنوب غربی دریاچه است. با این حال مسیر قطار  از ضلع شمالی دریاچه می‌‌گذرد : دریاچه به شکل یک هلال است و به طور مداوم سمت راست مسیر قطار است. یکی از زیباترین مناظر طبیعیست که به عمر دیده‌ام... 

آقایی در لوزان سوار می‌شود و کنارم می‌نشیند. از من می‌پرسد می دانی فلان جا کجاست؟ روی تبلت نشانش می‌دهم..یک لحظه کیبورد فارسی را می‌بیند و گوید: عربیک؟! می‌گویم نه!! پرشین...می گوید آهان... می‌پرسد کجا می‌روی و چه می‌خوانی.. وقتی می‌گویم آسترونومی می گوید: برای یک بابِلی شغل خوبی است!!! آیا من یک بابِلی هستم؟


>پای کوه از قطار پیاده می‌شوم... قرار است با یک اتوبوس خودم را به دهکده‌ی موعود برسانم. از قرار معلوم مردم در این منطقه به زبان فرانسه صحبت می‌کنند.. اما خب کمی هم آلمانی می‌فهمند... اتوبوس را در لحظات آخر پیدا می‌کنم... سوار می‌شوم و اتوبوس شروع به بالا رفتن از کوه می‌کند... از پنجره به دره‌ی زیر پایمان نگاه می‌کنم. هوا رو به تاریکی است و چراغ‌های روشن دهکده‌ها را آن پایین می‌بینم... دعا دعا می‌کنم که اتوبوس خیلی بالا نرود!! روشن است که هیچ تصوری ندارم که مقصدم کجاست!!! از توی هواپیما برف‌ها را دیده‌ام و می‌دانم اگر اتوبوس همین طور ادامه بدهد باید کنار برف‌ها پیاده شوم!! اوه!! بله برف!! چوب اسکی و ....

من باز هم بالای آلپ هستم.


>الان یک شنبه صبح است. بیست و پنج مارچ دو هزار و دوازده! 

 یک هتل چهار ستاره محل اقامت ماست... همه ی شرکت‌کننده‌ها در همین هتل خواهند بود. هتل بدک نیست.. این بار تصمیم گرفتم بروم اتاق چند نفری! کمکم می‌کند راحت‌تر با دیگران دوست شوم. دیشب که وارد اتاق شدم فهمیدم که  با یک دختر چینی و یک دختر انگلیسی هم اتاقم.. اتاق بزرگ و خوبی بود و نکته ای هم نبود که بخواهم درموردش شاکی باشم. دختر چینی را از قبل می‌شناسم، دانشگاه هایدلبرگ درس می‌خواند..وقتی دانشگاه ما کنفرانسی بود دیدمش و یک روز با هم ناهار خوردیم!! می‌دانم که استادم و استادش سایه‌ی هم را با تیر می‌زنند!! دیشب وقتی وارد شدم در حال دعا کردن به روش مسیحی‌ها بود... وقتی رفتم برای شام همچنان مشغول بود و وقتی برگشتم نیز!!! تا به حال دعا کردن مسیحی‌ها در خانه را ندیده بودم!

الان که می‌نویسم از صبحانه برگشته‌ام... امروز تا عصر کاری ندارم... برنامه‌ام این است که کمی بنشینم و با خودم فکر کنم.. بروم بیرون و کمی قدم بزنم... خیلی با طمانینه باشم..خدا رو چه دیدی؟ شاید کمی هم درس خوندم... 

> دفترم را برداشتم و رفتم میان طبیعت.. یک کلبه‌ی قدیمی پیدا کردم و مقابلش نشستم... فکرهایی که از آن‌ها فرار می‌کردم را با آغوش باز پذیرفتم ... و رفتم و رفتم و نشستم و رفتم!! (هرگز این روز رو توی زندگیم فراموش نمی کنم.. روزهایی که آدم به خودش از بالا نگاه می کنه!!!) بله.. دیروز عصر بعد از مکاشفات درونی و بیرونی برگشتم هتل!!  نیم ساعتی شنا کردم و دوش گرفتم و رفتم برای مراسم آغاز اسکول!!  چهره‌‌های آشنای زیادی دیدم ... دوست قدیمیم مادلنا هم که در پست پیش گفته بودم با خبر حامله بودنش سورپرایزم کرد!!

امروز صبح درس‌ها شروع شد... شروع خوبی بود...

برای ناهار به همراه یکی از لکچررها (مدرس‌ها)  رفتم.. آدم بزرگی می‌باشد!! بعد از لکچر رفتم ازش در مورد چیزهایی که گفت سوال بپرسم گفت چه طوره که با هم بریم ناهار!! با خوشحالی قبول کردم... صحبت کردن باهاش فوق‌العاده بود...  اولش قصد داشتم ازش کلی سوال مهم فیزیکی بپرسم!! اما بحث حتی قشنگ‌تر شد.. می‌دانستم یکی از آدم‌هاییست که یه جورایی در این زمینه «درک عمیق» داره.. چه جوری بگم؟ insight داره.. یعنی فقط دانش نیست یه جورایی آگاهی و wisdom .. به هر حال!! (چی چی گفتم؟!)... بعد از یه کمی صحبت حس کردم خیلی آدم جالبیه... 

برام از پهن و باریک شدن مسیر زندگی توی مراحل مختلفش گفت.. و از اینکه زندگی یه پروفسور الان چه طوریه؟ علم رو چه طوری می بینه؟ دنبال چیه؟ سوال مهم چیه؟ مرحله‌ی که من الان توشم کجای این تصویر بزرگه... حرف‌هایی عمیقی زدیم!!می دونم که چندین چند سال پیش تمام فکرهای دیروز و حرف‌هایی که امروز با باب زدم به یادم می مونه...

در کل کلاس ها خوبه و بیشتر مطالب رو دنبال می کنم..

>سه شنبه ظهر: امروز کلاس ها خوب بودن!! البته کلاس آخری رو هم من خسته بودم و هم خود معلم زیاد خوب ارایه نمی‌داد... ولی قبلی‌هاش خیلی خوب بود!! دید کلی می‌داد و خیلی بهم چسبید...الان خیلی‌ها قصد دارند بروند به پیست اسکی اما من می‌ترسم  و خب پولش هم مساله هست... می‌خواهم فقط با تله‌کابین بروم بالا و از آن جا منظره‌ی کوه‌های آفتابی را تماشا کنم...

یک کلام!! محشر بود... تازه فهمیدم آلپ یعنی چه.. کوه‌ها به شکل معرکه‌ای زیبا بودند... غرق در برف و زیبا... درختان کاج حتی تا ارتفاع دو سه هزار متری روییده بودند و به گمانم این مهم‌ترین تفاوت آلپ با کوه‌های البرز بود که به چشم می‌آمد... بعد از کلاس به چند نفر دیگر هم گفتم و شش نفر شدیم و با هم با تله‌کابین رفتیم بالا!! از وقتی به اروپا آمده‌ام خیلی سخت طبیعت را حس می‌کنم.. انگار که طبیعت به شکل یک غالب یا یک تعریف در ذهنم تعریف شده باشد... مدام به دنبال مناظری شبیه به ایران می‌گردم!! البته بخش زیادی از این احساسم هم به خاطر شسته و رفته بودن مناظری بوده که می‌دیدم... اما این‌بار کوهستان را با تمام برفش و تنهایی‌اش و قدرتش و روح درونش حس کردم!! حالا می‌توانم بگویم که کوه‌های سپید را دیده‌ام!

تا یک ساعت دیگر کلاس‌های عصرگاهی شروع می‌شود!! عاشق کلاس‌های باب و نیل شده ام... اما درس‌هایی که کلیر می‌دهد را دوست ندارم!! می‌روم تا کمی درس بخوانم!!

>امروز سر کلاس اوستاد داشت در مورد یه منطقه ای از آسمان حرف می زد که برایم خیلی جالب بود.. شروع کرد به توضیح دادن و من هیجان زده شده بودم!! سن ستاره‌ها به نظرم به هم نمی‌خورد و قضیه برایم جنایی شده بود.. یک بار دستم را  بالا بردم «می‌شه در مورد سن  توضیح بدید؟» جواب داد که صبر کنم و به زودی توضیح خواهد داد.. گفتم باشه! بعد دوباره به  جایی رسید که مساله برایم معمای زیبایی شده بود.. دستم را  بالا بردم و پرسیدم در این مرحله من واقعا کنجکاوم سن این ستاره‌ها رو بدانم!! کل کلاس می‌خندیدن!!! ولی من نمی توانستم صبر کنم.. وقتی که قصه را کامل کرد واقعا نکته‌ی ماجرا همون سنشان بود!!بله!  کارم ضایع بود.. ولی مهم نیست.. من خودم بود.اینجایی که هستم  چیزی بین کنفرانس و اسکول است... کسانی که سر کلاس هستند  خیلی‌هایشان کارهای مهمی در این زمینه خاص  کرده‌اند..به طوری که در یک مقاله‌ی مروری (review) کارشان حتما ذکر می‌شود با این حال کلا ماجرا حالت کلاس و درس دارد!! به هر حال!! 

راستی!! دیگر تعجب نمی‌کنم که با یک چینی و هندی و اسپانیایی بشینم سر میز و آنقدر بخندم تا حالم بد شود. امشب سر شام به قدری خندیدم که داشتم خفه می‌شدم!! الان که فکر می‌کنم به چی می‌خندیدیم یادم نمی‌‌ آید!!‌ ولی هنوز دلم درد می‌کند و عضلات صورتم کشیده می‌شود.

> امروز صبح سوتی دادم در حد تیم ملی برزیل!! یکی از استادهای دانشگاه ETH بود فکر کنم.. داشت سر میز از دانشجوها می‌نالید که دلشان نمی‌خواهد بروند خودشون تلسکوپ‌ها رو از نزدیک ببینند... در واقع  وسط مکالمه‌ای بود که با یک دختر جوانی که کنارش نشسته بود انجام می‌داد.. من بین مکالمه پریدم وسط که : «آره! من یکی از اون‌ها بودم ولی این تابستون می‌خوام شخصا برم شیلی و خودم داده بگیرم به این دلیل که سری قبلی که داده گرفتم با سرویس مد (‌حالتی که یه تیم دیگه برات داده رو می گیره...) خیلی ناجور بود و انگار پای تلسکوپ هیچ کس اهمیت نمی‌ده تو چه اطلاعاتی می‌خواهی از این داده بگیری و اصلا به علم پشت قضیه اهمیت نمی‌دن و این حرف‌ها...». خوب که روده درازی هایم رو کردم اون استاده برگشت گفت: «نه!!! ستاره‌شناسان ESO خیلی دقت می‌کنند و معمولا کارشون خیلی خوبه!!» همان لحظه دوزاریم افتاد که چه خبر می‌باشد!!!‌ بعدتر فهمیدم اون دختر توی ESO کار می‌کنه و این یعنی بیست و پنج درصد از وقتش را پای تلسکوپ است و برای امثال بنده داده می‌گیره!!

[هییییچ به روی خودم نیاوردم بعدش و معذرت خواهی هم نکردم و کلی هم ازش سوال پرسیدم!! کلا از جمع کردن سوتی و اشتباه هیچ خوشم نمی‌یاد!! اگر اون داده‌ی منو خراب کرده که حقش بود! اگرم اون نبود خب منظور منم به اون نبود!!‌والا!!!]

برای امروز  توری برای  قدم زدن در برف در نظر گرفته اند... من نمی‌روم.. پولش زیاد است و من با خودم فکر کردم ترجیح می‌دهم اگر می خواهم  پولی خرج کنم  بهتر است  برای اسکی باشد!!‌ قدم زن در برف را  خودمان هم دیروز با بچه‌ها رفتیم و خیلی هم خوش گذشت!!‌ (والا...) البته  دلم کمی گرفته... اکثریت  می‌روند!!! مردم چه قدر پول دارند واقعا؟ 

> الان که دارم می‌نویسم شنبه هست!! در این مدت خیلی دوست داشتم بیایم و بنویسم اما اصلا وقت نبود. من بلاخره روز پنج شنبه عزمم رو جزم کردم و رفتم اسکی!! یکی دو تا  از بچه‌ها هم بودند که گفتند آن‌ها هم تازه کار هستند و می‌توانیم با هم برویم پیست و معلم بگیریم!! من‌ هم در کمال سادگی گفتم: «چه خوب که شما هم تازه کارید!»  خلاصه!!‌ اولش که ما این کفش‌ها را به پایمان کردیم و چوب‌های اسکی را گذاشتیم روی دوشمان من حس کردم من تا پای تله‌کابین هم نمی رسم... حدودا ساعت دوازده و نیم بود و ما ساعت پنج دوباره کلاس داشتیم!! خلاصه سوار تله‌کابین شدیم و رفتیم بالا ... وقتی رسیدیم فهمیدم که این ایستگاه این تله‌کابین اصلا شروعش شیب مبتدی ندارد! من هنوز توی شُک بودم که الان چه طور باید پایم را  بگذارم روی اسکی و این حرف ها که..... که یکی دو تا از دوستان تازه کار سُر خوردند و دور شدن!! واقعا توی شُک بودم! خلاصه یک پسر حرفه‌ای (بعدا فهمیدم دانماراکی و اسمش آندراس بود) در آن میانه‌ی هاگیرواگیر فهمید که من جدی جدی اولین بارم است!! گفت این شیب رو من کمکت می‌کنم بری پایین...دیگر توضیح نمی‌دهم که  با چه وضع اسف‌باری  آویزونش بودم تا وسط‌های شیب!!  وسط‌ شیب بودیم که گفت خودت بیا!! حالا فکر کن... من ۱۰ دقیقه بیشتر نبود پایم را گذاشته بودم روی اسکی و باید یه شیب قرمز (مناسب برای مهارت متوسط) را می‌آمدم پایین...  شش دانگ حواسم به راهنمایی‌های آندراس بود و فقط سعی می‌کردم زنده بمانم. به هر مصیبتی بود رسیدیم پایین... یه کافه آنجا بود و مدرسه اسکی را هم از دور دیدم... من یک لیموناد خوردم و انداراس هم ناهار خورد و منتظر بود تا بقیه برسند و بروند اسکی... من‌ هم که قرار بود آنجا معلم بگیرم و خیر سرم شروع کنم!!! یادم هست که  حال خودم را نمی‌فهمیدم  و از فرط شوکی که به من وارد شده بود داشتم چرت و پرت می‌گفتم که عمدتا بدگویی درباره‌ی ماده‌ی تاریک و این‌ها (دینامیک کهکشان‌ها رو نمی‌شه با جرم قابل مشاهده توضیح داد و به همین دلیل فرض می‌کنن یه ماده‌ای هست که ما نمی‌بینمش) بود!! حرف‌هایی که می‌زدم همه بی‌اساس و بی سرو ته بود!! عصر همان روز فهمیدم آندراس کارش انرژی تاریک است و کلا برای سرگرمی  به این اسکول آمده!! سوتی‌ پشت سوتی!!خلاصه رفتم و یه یک ساعتی معلم گرفتم... خنده‌دار بود کلا!! یک ساعت خیلی کم بود ولی واقعا خیلی گرون بود و من نمی توانستم بیشتر پول بدهم!  کمی با خودم روی شیب‌های کم تمرین کردم تا این‌که بچه‌ها دوباره پیدایشان شد.. تصمیم گرفتم به همراهشان بروم!! (‌نمی دونم چرا بعضی وقت‌ها این قدر پر رو می‌شم؟!) القصه یک عدد پیچ را رد کردیم و روی دومی من دیدم نمی توانم سرعتم را کم کنم و با خودم فکر کردم می پیچم به طرف کوپه‌ی برف طرف چپم.. می دانستم محکم با آن برخورد می‌کنم ولی هر چه بود بهتر از سقوط بود !! از شانس گُل من آن‌جا یک نرده‌ی چوبی بود و کلی برف... طوری توی  نرده و برف فرو رفتم که ده دقیقه طول کشیده تا بقیه برف‌ها را کنار بزنند تا من بتونم پایم را از اسکی  بیرون بیاورم و خودم‌ را نجات بدهم!! خوشبختانه با این اتفاق رویم کم شد و برگشتم به شیب مبتدی.... کمی تمرین کردم و بعد با قطار محلی برگشتیم و ساعت پنج و ربع توی کلاس بودیم!!

این بود اولین تجربه‌ی اسکی موجودی به نام مریم!!

> برای خودم می‌نویسم... این اسکول تمام شد و من خیلی چیزها یاد گرفتم.. من کمی نسبت به کهکشان دید کلی پیدا کردم... مسایلی که پیش‌تر بلد بودم در ذهنم جمع‌بندی شد و نسبت به بعضی مسایل دیگر هم اطلاعات پراکنده پیدا کردم!! و از همه مهم‌تر: با وجود این‌که از لحاظه علمی زیر میانگین شرکت کننده‌ها بودم جزو ده درصد فعال جمع بودم.. اولین بار بود که تقریبا از هر سه سوالی که در ذهنم شکل می‌گرفت یکی را می‌پرسیدم!! دیروز با یک نفر که کارش درسته و تئوری داره در زمینه‌ی کار ما صحبت می‌کردم... می‌دونه که چه قدر ناواردم و سطحم پایینه!! گفتش که خیلی خوب بود که مشارکت می‌کردی و می‌پرسیدی... خوشحال شدم به هر حال..این جا چیزی بین اسکول و کنفرانس بود.. می‌خواهم در کنفرانس بعدی همین قدر فعال باشم.. فردا سیزده به دره و من توی راه برگشتم.... دلم برای ام. یه ذره شده... اینجا بی‌نهایت زیباست.. اما لحظه شماری می‌کنم برگردم!



> در ژنو هستم.. کی فکرش را می‌کردم روز سیزده به در تنهای تنها روی قایقی در دریاچه‌ی ژنو باشم و به زندگیم فکر کنم؟ کی فکرش را می‌کردم اینجا،‌ این همه دور از خانه ناگهان بوی آشنایی توی دماغم بپیچه؟

...

ژنو از زیباترین شهر‌هایی است که تا به حال دیده‌ام... کوه‌های سفید در چشم انداز هستند و دریاچه واقعا زیباست. شهر ساختمان‌های خیلی بلند ندارد ولی در عین حال خیلی هم سنتی نیست! امروز آفتاب ملایم و گرمی به همراه  نسیمی ملایم توی شهر پیچیده است! فقط به افتخار من!!!

ساعت ۷ شب پرواز دارم  و من ساعت ۱۲ وارد شهر شده‌ام... حدودا ۵ ساعتی وقت دارم که شهر را بگردم! قایقی بود که جز سیستم حمل و نقل شهری به حساب می‌آمد و من هم استفاده از حمل و نقل شهری برایم مجانی بود (‌روی بلیطم بود). سوار قایق شدم و چندین بار عرض دریاچه را طی کردم و آدم‌ها سوار و پیاده شدند و من نگاهشان کردم.  از قایق پیاده شدم و رفتم توی یک پارک بزرگ که بهار شدیدا در آن تازه بود!! همه چیز جوانه زده بود... حسش با آلمان فرق داشت! نمی‌دانم از چه لحاظ.... ظاهر مردم و قیافه‌شان و لباس پوشیدنشان خیلی شبیه آلمانی‌ها بود! با این که فرانسه حرف می‌زدند ولی باز هم حس می‌کردم آلمانی هستند!! دست کم فرق ظاهری‌ای نبود که توجهم را جلب کند.  کمی آن اطراف چرخیدم و آدم‌ها را تماشا کردم و به راه افتادم به طرف قسمت قدیمی شهر... ساختمان‌های قدیمی را می‌دیدم ولی بر عکس همیشه حس داخل رفتن نداشتم.. فقط داخل کلیسای جامع شهر رفتم!!! قدیمی، بلند، تاریک  و پر از بوی عود بود!! سبکش به گمانم گوتیک بود... نمی‌خواستم خودم را خسته کنم.. برگشتم و  کمی توی کوچه‌ها و مغازه‌ها پرسه زدم و بعد راهی ایستگاه قطار شدم که بروم فرودگاه!!

بله!!‌و این بود سفر من به سوییس!!!

حس می‌کنم طبیعت این کشور واقعا زیباتر از باقی کشورهای اروپایی بود که دیده بودم! به علاوه کوهستان این بار من با من حرف زد!





+ نوشته شده در  91/01/20ساعت 14:26  توسط   | 

+ نوشته شده در  91/01/15ساعت 16:24  توسط   | 

دوست چینی خطاب به من: با اون آقاهه حرف زدی؟! خیلی شبیه ایرانی‌هاست! فکر کنم ایرانی باشه.

من: اون آقا که انگلیسیش  لهجه‌ی شدید فرانسوی داره ! مگه نه؟

دوست چینی: آره ولی خیلی شبیه ایرانی‌هاست!

من: مگه ایرانی ها چه شکلی هستند؟

دوست چینی: چشم‌های بزرگی دارند!

من:

***

وقتی رفتم جلو و با آقا حرف زدم در کمال تعجب فهمیدم که پدرو مادرش ایرانی هستند! گفت که تا به حال ایران نبوده و بلژیک دنیا اومده... واقعا ایرانی‌ها چشم‌های بزرگی دارن؟


پانوشت: در طول سفرم یه مقادیری نوشتم.. امروز فردا منتشرش می‌کنم.


+ نوشته شده در  91/01/14ساعت 18:43  توسط   | 

(دوشنبه بیست و نه اسفند در آفیس)

پا شم برم دنبال سنبل!!! یه بند دلم قیلی ویلی می‌ره و نمی تونم تمرکز کنم... به هر حال برای اولین بار روز بیست و نه اسفند اینجانب در آفیس و مشغول علم و دانش بودم!! این بهار چیه که اینطوری منو دیوونه می‌کنه .. هان؟

الان اینو که بنویسم می‌زنم بیرون.. هوا به قدری خوبه که آدم هول می‌شه باید چی کار کنه؟ اما من هول نمی‌شم!! می‌رم یه جایی که دوستم آدرس داد... تا سنبل  بخرم!! به احتمال نود و نه و نه دهم درصد می‌افتم روی دور خرید و یه چیزهای دیگه ای هم می‌خرم.

.............

سه شنبه اول فرودین

در مورد دیروز حدسم درست بود... رفتم توی فروشگاه!! باورم نمی شد.. علاوه بر قسمت مربوط به بهار و جشن های خودشون یه بخشی بود به نام پرزیش نویس یاق!! یعنی سال نوی ایرانی!! سنبل و سبزه و ماهی قرمز.. همه چیز بود!

یه سنبل خوشگل و یه سری رمان  و یک مجموعه جیگول پیگول خریدم و اومدم خونه.

همین رسیدم دست به کار شدم و ماهی رو از فریزر درآوردم ( دست رو بین کار با چاقو بریدم!! و الان که تایپ میکنم یه انگشتم بالاست!!!) و خلاصه بساط سبزی پلو و ماهی رو راه انداختم .. به عادت مامانم رادیو روشن کردم.. به گمونم رادیوی فرهنگ ایران بود! درباره آداب و رسوم و موسیقی خاص ایرانی‌ها در نقاط مختلف ایران بود... با وجود این همه گندی که به صدا و سیمای ایران خورده هنوز هم گاهی می‌تونم دو سه ساعت پشت سر هم به رادیو گوش بدم! ام. که اومد شروع کرد به انجام آخرین کارهایی که از تمیز کاری خونه باقی مونده بود...منم تصمیم گرفتم مقدمات مهمونی فردا رو آماده کنم... قرار بود برای سه شنبه صبح بعد از سال تحویل دوستامون بیان خونمون مهمونی به صرف صبحانه. عدسی رو بار گذاشتم!!!

بعدش کلا رفته بودم توی فکر که هفت سین رو چه کنم؟ هیچ ظرف مناسبی برای هفت سین نداشتیم.. تصمیم گرفتم هفت سین رو توی پوست تخم مرغ بچینم!! تخم مرغ‌ها رو شکستم و محتویاتش رو ریختم داخل یه ظرفی برای املت فردا صبح!! و خلاصه مسایل هفت سین رو با پوست تخم مرغ‌ها در میون گذاشتم و چیز بدی از آب درنیومد!!

دیگه چی کار کردم؟ یادم نیست.. همش این ور اون ور می دویدم!!! فقط اون تیکه ایش یادمه که نشستیم با ام. سبزی پلو ماهیمون رو خوردیم!!! یه خورده توی دلم غصه داشتم که وقت ندارم یه دقیقه بشینم یه گوشه و برای خودم فکر کنم... ولی در کل با ذوق و شوق کارها رو می‌کردیم و هر دومون خوشحال بودیم.

دیگه شب خوابیدیم و نیم ساعت مونده به سال تحویل بیدار شدیم و بووووم!!!

یه کوچولو قبل از سال تحویل دفترچم رو برداشتم و با خودم فکر کردم!!! باز هم طبق معمول با مشکل بی‌دعایی روبه رو بودم!! من نمی دونم آدم‌ها برای چه چیزهایی دعا می‌کنند؟ من هیچ نمی دونم!! به هر حال همون یه جمله:

خدایا کمکم کن آدم بهتری باشم و بفهمم برای چی زندگی می کنم!

دیگه سال که تحویل شد من یه خورده از هیجانم کم شد و مشغول کار و بار شدم تا بچه‌ها اومدن!! خوردیم و حرف زدیم و بازی کردیم!! برای اولین بار توی زندگیم به زبان انگلیسی مافیا بازی کردم!!! خیلی بهمون خوش گذشت و خوشحالم که با وجود خستگی ای که داشت بچه ها رو دعوت کردیم! (اینجا رو نمی خونن ولی مرسی که اومدین خونمون!) بعدشم اونا رفتن و ما ولو شدیم...

شبش یه مهمونی بود که قرار بود ما هم بریم و بچه‌ها به من تخفیف داده بودن و چون صبحش مهمون داشتیم قرار شد فقط من زرشک پلو بپزم.. باقی بچه‌های ایرانی هم مرغ و ماهی و سبزی پلو و کشک بادمجان درست کرده بودن... با یه کم مخلفات!! عصری دیس زرشک پلو رو زدیم زیر بغلمون و در حالی که نرفته خسته بودیم رفتیم که بریم مهمونی!!‌مهمونی که چه عرض کنم.. در تمام مدت داشتم هفت سین توضیح می دادم و به مهمان های زبان بسته خارجی توضیح می دادم که لطفا زرشک پلو را با ماهی و کشک بادمجان رو با سبزی پلو میل نفرمایید!!! ولی خب بود.. کلی کار فرهنگی کردیم و البته کمی رقصیدیم!!

و به این ترتیب شب با جانی خسته به سمت خانه بازگشتیم و این گونه بود که ما در روز اول فرودین سال هزار و سیصد و نود و یک به اندازه ی سیزده روز جشن گرفتیم!!!

عید همگی شما مبارک بادا!!!

دعا می کنم این بهارنو و سال نو شروعی باشه برای همه‌ی اونچه که می خواهیم باشیم و نیستیم هنوز!!

پانوشت اول: فردا راهی سوییس هستم!! سفری کاری می باشد.. دعا کنید سرد نباشد! باز هم یه جایی بالای آلپ است.. این چند روز خیلی در مورد این سفر آیه یأس خوندم ولی الان می خوام به خودم انرژی مثبت بدم.. احتمالا این آخرین فرصتیه که من به عنوان یه دانشجو می‌خوام چیز یاد بگیرم!!‌ پس باید از این فرصت استفاده کنم.. در ضمن دیدن شهرهای سوییس و طبعت آلپ در اون باید جالب باشه. دوست دارم بدونم با اتریش خیلی تفاوت داره؟ تازه یه دوست عزیز ایتالیایی دارم به نام مادلنا که اونم به این کنفرانس می یاد.. از دیدن اون هم خوشحال می شم.. ببین چه خوبه مریم؟ غر نزن دیگه!! خوشحال باش دیگه...

پانوشت دوم: یه بخش از عیدی امسالم که از ام. گرفتم یه مسواک برقی بود!! من می‌خوام توی سال جدید همش مسواک بزنم... شما شاهد باشید!!

پانوشت سوم:‌ عکس تزیینی نمی باشد!! هفت سین خودمونه!!


+ نوشته شده در  91/01/04ساعت 15:21  توسط   | 

این چند روزه هی نوشتم و خط زدم.. توی ذهنم.. توی دفترچم.. اینجا...

اومدم و از حس زندگی درونم نوشتم!! همونی که منو بلند می‌کنه که زندگی کنم.. که سبزه سبز کنم.. که خرید کنم..اشیا را با دقت و هماهنگی بچینم... بخندم! از لحظه‌هایی که سرشار از حس زندگی می‌شم.. اون لحظه‌هایی که  بیشتر از هر وقت دیگه ای یه زنم.. یه دخترم!! نوشتم که نمی‌دونم چرا این حسو دارم.. ولی اون روزهایی که نفس‌های عمیق می‌کشم یه دخترک بازیگوشی در من زنده می‌شه!! به لباش رژ کمرنگ می‌زنه و گل‌های لاله‌ی صورتی  رو می‌چینه توی گلدون... یا شاید سوار دوچرخه می‌شه و غرق نگاه کردن آدم‌ها می شه.. تصویر زنی رو می‌بینه که زیر آفتابِ کشیده و کمرنگِ یک روزِ کاری کالسکه‌ی بچه‌ای رو هل می‌ده و جهان رو بو می‌کشه... بله... موجودی که می‌خواد از جهان لذت ببره!!

اومدم و از دعوای همیشگی بین خودم و خدای خودم، که به گمونم یه بنده بیشتر نداشته باشه، نوشتم.. سوال‌هامو سرش داد کشیدم و از واقع‌بینی‌های جدیدم نالیدم و از آرمان‌هام که نمی‌دونن چه طوری راهشون رو بین این همه واقعیت پیدا کنند!! نصفه شب روی همین مانیتور سرش داد کشیدم و بعد که دیدم طبق معمول هیچ جوابی نمی یاد آروم سر مانیتور لپ تاپ رو خوابوندم روی کیبوردش و لحظه‌ای که صدای فن لپ تابم قطع شد احساس حماقت کردم که هنوز بعد از این همه وقت، اینطور بچه‌گانه سوالامو داد می‌زنم و پامو به زمین می‌کوبم و جواب می‌خوام... از مسیر نامعلوم زندگیم نوشتم و این چمدون قرمز رنگی که توش سی کیلوگرم بیشتر جا نمی‌شه و خدا می‌دونه که بیشتر از هر کسی با این واقعیت زندگی می‌کنم که هممون با یه چمدون سی کیلویی اومدیم و با یه چمدونم می‌ریم!! و البته همون قدر که این انسانِ سرگشته نمی دونه به کجا می‌ره من هم نمی دونم که به کجا؟!!

بله! نوشتم از مریم کوچولوی قصه و به عبارتی گذاشتمش پای دیوار!! وبهش گفتم: هنوزم هم می‌خواهی دنیا رو کشف کنی فِسقِل؟!! حالا که دیگه خیلی خوب می‌دونی اوج کاری که شاید بکنی پیدا کردن یه حد بالا برای یه پارامتره!!! حالا که می‌دونی فیزیک پیشه بودن فقط یه شغله و نه یه رسالت... چی کار می‌خواهی بکنی؟ مریمک پای دیوار می‌لرزید و لغات عصبانی و مصمم و مستاصل یکی از پس از دیگری روی این کیبرد قل قل می‌خوردن... بزرگی و پیچیدگی این دنیا قرار بود یه حقیقت قشنگ باشه اما حالا شده یه واقعیت مایوس کننده!! 


نوشتم از آخرین تیرِ ترکشم!! و از لذتِ حل مساله نوشتم.. لذتِ حل کردن سوالی که می تونه درباره‌ی هر چیزی باشه... لازم نیست جواب معمای «چرا زندگی می‌کنیم؟» از نمودار‌ها و معادلات و کدهام بیرون بیاد.. جواب دادن به سوال‌های کوچیک دنیا خودش زیباست...

یک شب خطاب به خودم نوشتم و نوشتم. ولی نتونستم خودمو قانع کنم... مساله اینه که بخشی از مریم و شاید هر آدمی، می‌خواد از زندگی لذت ببره!! اما بخشیش می‌خواد دنیا رو بهتر کنه!! بخشیش جواب می‌خواد... جواب!!! و من هرگز نتونستم یکی از این بخش‌ها رو ساکت کنم... و نمی‌خوام این کارو بکنم...ولی هر چی دست و پامو می‌زنم راهی به این جواب پیدا نمی‌کنم... و تنها راهی که برام مونده اینه که به کلیت این قصه‌ی زندگی فکر نکنم.. کلمات رو رها کنم روی کیبرد و کاغد..و لیوان چاییمو هورت بکشم و امیدوار باشم که یه جایی بین این لحظه‌ها و حس‌ها... سر و کله‌ی یه چیزی از جنس آگاهی پیدا بشه!!!


مریم






+ نوشته شده در  90/12/29ساعت 0:20  توسط   | 

در کنار تو خود را

                  من

کودکانه در جامه ی نودوز نوروزی خویش می یابم

در آن سالیان گم ، که زشت اند

چرا که خطوط اندام تو را به یاد ندارند !


خانه ای آرام و

انتظار پر اشتیاق تو تا نخستین خواننده ی هر سرود نو باشی .

 

خانه ای که در آن

سعادت

      پاداش اعتماد است.


شاملو


پانوشت: یادگاری برای این روزهایم!


+ نوشته شده در  90/12/23ساعت 17:26  توسط   | 

از مرکز کمردرد دنیا براتون گزارش می‌کنم.. چه خبره؟ من و ام. برای اولین بار توی زندگیمون خونه تکونی کردیم امروز!!! تا وقتی که دبیرستانی بودم و توی خونه که مامان و بابا و بانو خانم (یه خانوم گلی که از بچگیم ماهی یه بار میومد و توی کارها به مامانم کمک می‌کرد)  همه‌ی کارها رو می‌کردن و ما اوج همکاریمون این بود که لباس ها و کتاب‌ها و کشوی خودمون رو مرتب کنیم!! بعدشم که شش سالی خوابگاه بودم و بیست و هشت اسفند می‌رسیدم خونه!! توی آلمان هم که عید اول رو توی شُک بودم!!! و هیچ حس و حالی نداشتم که برای اومدن بهار کاری بکنم.. تنها بودم!! تنهای تنها... البته توی همون حال هم سبزه سبز کردم و هفت سین چیدم!! عید دوم که بشه عید پارسال هم که رفتیم ایران. خلاصه این اولین بهاری هست که میاد و ما یه خونه داریم و یه دل خوش که توش بریم به استقبال بهار!! تنها چیزی که از ایرانی بودن عمیقا توی من ریشه داره نوروزه!! یه چیزی درونم اتفاق می افته!! چیزی فراتر از یک جشن و قرارداد اجتماعی!!من عاشق بهارم!! بله.. خب بهار بود که عشق مرا درو کردند!!

صبح با پاک کردن آینه شروع شد.. رفتم سر سبد شوینده‌ها و دیدم پاک کننده‌ی شیشه داریم.. آینه‌ی قدی رو شستم بعد در بالکن و پنجره‌ها و ..  رفتم سراغ کتاب خونه!! یه دور همه‌ی کتاب‌ها رو دوره کردم!!! و این خودش یعنی مرتب کردن کتاب خونه!؟! یه پوشه داریم به نام پوشه‌ی مسافرت!! هر جایی می‌ریم نقشه و بروشور و ایناش رو می گذاریم توی اون.. کلا یه دور هرچه سفر رفته بودم رو هم دوره کردم... یه سری کاغذهای بدرد نخوری هست که از اولم می‌دونی باید بریزشون دور!! ولی باید زمان بگذره که آدم بتونه این کارو بکنه!!! کاغذهای به درد نخوری که سرد شده بودند ریختم دور!!

بعد دیدم پاک کننده‌ی مبل و اینا داریم.. رفتم سراغ اون!! و خلاصه همین طوری بر حسب اینکه چه پاک کننده ای توی سبد پیدا می‌کردم! ام. هم که از خواب پا شد  و صبحانه رو حدودای یازده خوردیم دیگه اون قسمت اصلی رو عهده دار شد و شروع کرد با جارو کشیدن زمین و بعدشم طی کشیدن کف و خشک کردنش!! 

منم لب پنجره بودم!! یه خورده هوا سرد بود ولی پرنده‌ها می‌خوندن که من یادم نره اینا همش به خاطر بهاره!! الان ساعت چهاره و ما هنوز نهار نخوردیم!! ام. الان رفته برای کارگرا غذا بگیره!! یه غذایی روی گاز هست الان ولی دیدیم تا حاضر بشه ما مردیم!!!

چرا نمی‌یاد؟ دارم از گشنگی تلف می‌شم...

همین الان زنگ زدن!! پای اف اف می گم سلام.. می گه بیا ببین چی شکار کردم!! برم ببینم چی شکار کرده؟!!!:)))


+ نوشته شده در  90/12/21ساعت 19:1  توسط   | 

روز جهانی زن واسه من روز جهانی زن نیست.. روزیه که اولین‌ بار جلوی روم پلیس آدما رو زد.. پلیس  که چه عرض کنم.. یک وحشی جلوی چشمم زن شصت ساله ای رو کتک می‌زد... منو از یقه ام بلند کرد و بعد از همون بالا ولم کرد پایین!!

سال هشتاد و چهار بود! امتحان آزمایشگاه آکوستیک داشتیم. امتحان کتبی رو دادیم و قرار بود بعدش بریم و به‌نوبت امتحان عملی رو بدیم.. اسمامون رو زده بودن پشت در آزمایشگاه!! ما نگاه کردیم دیدیم اسممون اون آخراست و تخمین زدیم که تا چند ساعت دیگه نوبتمون نمی شه. می دونستیم قراره ملت برن هفت تیر... به مناسبت روز جهانی زن تجمع سکوت کنن.. با پلاکارد!! مساله فقط سر برابری حقوق زن و مرد بود! کار بدی نبود... تصمیم گرفتیم یه سر بریم و زود برگردیم... اول ع. رفت!! من توی دودلی رفتن و نرفتن بودم که دیدم آ. هم داره می‌ره!! دیگه من هم پایه شدم و با آ رفتیم!! وقتی رسیدیم هنوز قبل از زمانی بود که قرار بود تجمع شروع بشه.. ولی هنوز مردم جمع نشده، بزن بزن شروع شده بود!! چشمم دنبال ع. بود که پیداش کنم که حداقل با هم برگردیم... مردم هی از یه گوشه می‌دویدن  یه گوشه‌ی دیگه.. بیشتری‌ها خانوم بودند. خیلی ها هم مسن!! بی هدف با آ. این ور اون ور می‌رفتیم!! انگار هنوز امید داشتیم که پلیس‌های وحشی بگذارن تجمع آروم برگزار بشه!! توی ذهنم هنوز به قانون اساسی و اصل بیست و هفتش فکر می‌کردم.. خب هنوز سال هشتاد و چهار بود!!!

"تشکیل اجتماعات و راهپیمایی ها بدون حمل سلاح,به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد ازاد است"

پلیس با لحن بدی بهم گفت.. گم شو برو این دور و بر نگرد!! اما من دنبال ع. می گشتم که با من و آ. بیاد بریم امتحان!! یه عده حمله کردن.. ما دویدیم پشت مترو!! یک هو یک نفر دست انداخت توی موهای آ. ! به عنوان یه پسر موهاش بلند بود!!! از موهاش کشید و بردش!! من گریه می‌کردم!! تا به حال ندیده بودن کسی رو از موهاش بکشن!! بیشتر وحشت کردم!! داد می‌زدم ما الان امتحان داریم... مستاصل دنبال ع. و آ. می‌گشتم!!! همراه جمعیت این ور و اون می‌دویدم..از دور یه روسری دیدم که شبیه روسری ع. بود!! یک هو از زمین بلند شدم!! از یقه‌ام بلندم کرد!! همون پلیسه بود!! مگر نگفتم این دور ور نگرد!! داشتم خفه می‌شدم... قیافم رو مظلوم کردم.. مثل یه بچه.. که به هیکل ریزمیزه و صورت بچه گونمم می‌یومد!! از همان بالا ولم کرد روی زمین!!! دویدم طرف پله‌های مترو!! یک لحظه بالای پله های مترو ایستادم!!

رفتم... و تمام راه رو لرزیدم و گریه کردم...

رسیدم پشت در آزمایشگاه و رفتم داخل..

استاد: یه کم صبر می‌کنیم تا خانوم ع. و آقای آ. هم بیان که آزمایش‌ها رو با هم انجام بدین!

من: استاد اونا نمی‌یان!!

استاد: برای چی نمی‌یان؟

من: رفته بودیم هفت تیر به مناسب روز جهانی زن!! فکر کنم جفتشون رو گرفتن!! 




+ نوشته شده در  90/12/18ساعت 19:52  توسط   | 

حرف را اگر نگویی خودش را قاطی حرف‌های دیگر می‌کند.. پاپیچ فکرهایت می‌شود!! می پیچد به گردن لحظه‌ها.. حتی اگر حرف، حرفِ خوشی و رویش و شادی باشد..

الان در یک چنین روز سرد اسفندماهی که آلمان را سراسر اعتصاب گرفته است( در ایالت نورث راین وست فالیا بخشی از کارکنان بيمارستان ها، مهدكودك ها، حمل و نقل شهري و امور جمع آوري زباله اعتصاب کرده اند). طبیعتا دوست دارم  درباره‌ی اعتصاب بنویسم..اما مشکل از آنجایی شروع می‌شود که چندین و چند روز پیش که بوی بهار در هوای این‌جا پیچید من حرف‌هایم را ننوشتم... ننوشتم که در ایران درخت بید اولین موجودیست که متوجه بهار می شود و خب طبعا من که یکسره چشمم به درخت بید بود دومین نفر بودم!! ننوشتم که در آلمان پرنده‌ها پیش از هر کسی بوی بهار را حس می‌کنند و لحن آوازشان بهاری می‌شود و حتی اگر هوا دوباره زیر صفر هم بشود از خواندن دست نمی کشند... ننوشتم که بوی بهار چیزی متفاوت از دمای هواست...ننوشتم که سبزه گذاشتهٰام و به همرا سبزه‌ها جوانه کرده‌ام... این‌ها را ننوشتم و حالا که برای اولین بار در زندگیم دارم اعتصاب گسترده به سبک آلمانی را می‌بینم دست به کیبرد که می‌برم برای نوشتن موج‌ حرف‌های نگفته سرازیر می شود..بله خب!! امروز حسابی اعتصاب بود... از خانه که بیرون آمدم دیدم به به!! سیستم حمل و نقل شهری کار نمی کند. پیاده راه افتادم به سمت ایستگاه قطار!! خوشبختانه قطار کار میٰکرد.. رو به روی ایستگاه قطار کارکنان مهد کودک‌ها جمع شده بودند... من هم که از قطار قبلی جا مانده بودم وقت داشتم بینشان چرخی بزنم...  دو چادر بزرگ  سفیده زده بودند.. صدای موسیقی هم تقریبا بلند بود..یک موسیقی با ریتم شاد و آرام که برای ما بیشتر شبیه سرودهای بچه هاست..برای خود آلمانی ها حس و حال کارناوال دارد. آدمٰها با هم حرف می‌زدند، تیشرت قرمزی که برای اعتصاب بهشان داده بودند را بسته بودند به گردنشان!! روی میزهایی که زیر چادرها بود کارکنان مهد کودک ها فرم اعتراضی پر می کردند...شعار اصلیشان این است: wir sind es wert.یعنی ما ارزشش را داریم!

با یکیشان که حرف زدم خب معلوم شد که قضیه سر پول و دستمزد است. خیلی واضح ۶.۵ درصد افزایش حقوق می خواستند.. می دانم که اعتصاب توی فرودگاه فرانکفورت هم هست  و آنها افزایش ۷.۵ درصد افزایش حقوق به همراه تعطیلات بیشتر می خواهند.نمی دانم چه طور حساب کرده بودند؟ در هر صورت مساله بر اساس مقایسه با بخش خصوصی هست. می گویند دستمزدهای بخش خدمات عمومی با دستمزدهای بخش خصوصی هم‌خوانی ندارد و فاصله  زیادتر می‌شود.

کاش وقت داشتم می رفتم درست و حسابی می خواندم و با آدم‌ها حرف می‌زدم درست و حسابی سر درمی‌آوردم که سندیکاهای کارگری در آلمان چه طور کار می کنند؟! سیستم، نحوه ی شکل گیری، تامین بودجه ، استقلال!! خیلی دلم می خواهد درباره‌ی  این‌ها  بدانم..سندیکاهای صنفی واقعا اینجا کارآمد هستند و واقعا تاثیر گذارند...مساله این است که نه خودم خیلی وقت دارم و نه واقعا آلمانی پایه‌ای نزدیکم هست که با هم در مورد این چیزها حرف بزنیم... بگذریم!!

حرف‌هایت را اگر نگویی شاید نتیجه‌اش این بشود که مطلبی بنویسی درباره‌ی بهار و اعتصاب!!!

مریم




+ نوشته شده در  90/12/17ساعت 13:8  توسط   | 

تا همین امروز که مریض شده بودی و اشتها نداشتی نمی دونستم که از لذت‌های زندگیم اینه که بشینم نگات کنم که دو لپی غذا می خوری و بعدش دلت رو می گیری و آه و ناله می کنی که واییییییییی چه قدر خوردم!!! فکر می‌کردم از این کارت بدم میاد! امروز که به زور لقمه رو می گذاشتی دهنت حالم خراب شد... قلبم درد گرفت اصلا.

مریم

همان شبی که فردایش تاک داشت، و دیر بود و دلش شور می زد و اسکار بود!!!



+ نوشته شده در  90/12/07ساعت 14:16  توسط   | 

حالم خوبه.. این چند روز گذشته رو با انرژی تمام کار کردم!! از یه طرف همچنان کد ران کردم و از طرف دیگه آماده کردن سخنرانی هفته ی آیندم... هیچ چیز منو مثل کار زیاد سرحال نمی‌کنه! امروز صبح که از خواب پا شدم حس می‌کردم یه تریلی هجده چرخ از روم رد شده!! اینقدر احساس خوبی بود که نگو....

+ نوشته شده در  90/12/03ساعت 14:3  توسط   | 

این سوال از وقتی در ذهنم قوت گرفت که به مرکز  بانک های بزرگ اروپا در فرانکفورت رفتم تا از نزدیک تجمع‌ها و اعتراضات به سرمایه داری رو ببینم! از اخبار و عکس‌هایی که از جنبش وال استریت دیده بودم می‌دونستم که معترضان در آمریکا از همه قشری هستند! برام جالب بود که ببینم توی آلمان قضیه چه طوره؟!! به خصوص که از بدو وردم به آلمان از ساختارهای اجتماعی سوسیال گونه‌ی آلمان شگفت‌زده‌ هستم! از طرفی می‌دونم که آلمان یکی از قدرت‌های بزرگ در دنیای سرمایه‌‌داری هست... چه طور می‌شه یک کشوری همزمان تا این حد زیرساخت‌های خدمات اجتماعی داشته باشه و در عین حال چرخش بر پایه‌ی کاپیتالیسم یا سرمایه‌داری بچرخه؟

اول دوست دارم براتون تعریف کنم که در فرانکفورت چی دیدم؟!!

 می‌دونستیم یک عده تقریبا در مرکز فرانکفورت و روبه روی ساختمان بانک های بزرگ اروپا (از جمله بانک مرکزی اروپا EZB) چادر زدن و اونجا رو به اصطلاح گرفتن!! به همین دلیل وقتی بعد از ظهر روز شنبه ۲۶ نوامبر ۲۰۱۱ از خونه بیرون رفتیم تصمیم گرفتیم یکراست بریم به اون سمت. من بودم و نه تا دختر دیگه، از ملیت های مختلف!!  من خیلی هیجان زده بودم و همش توی ذهنم تصاویری بود که از وال استریت دیده بودم!! وقتی رسیدیم حسابی شوکه شدم.. یه علامت یوروی بزرگ توی میدون بود که زیرش و دور و برش پر از پلاکارد و نماد‌های پول و سرمایه‌داری بود... مردم اون اطراف می پلکیدن و یه  طرف حدود ۵۰ تا چادر بود که به نظر خالی می یومدن.. فضاش یه جوری ترسناک بود! یه گروه موسیقی داشتند وحشتناک ترین موسیقی ممکن رو با وحشتناک ترین ساز ممکن ( از نظر من ) یعنی همون گیتار برقی می زدن!!


کم کم که هوا تاریک تر می‌شد، محیط هم ترسناک‌تر می‌شد!! وقتی یه کم اونجا چرخیدم و پلاکاردها رو خوندم کم‌کم به این نتیجه رسیدم که جنبش اینجا خیلی با نیویورک متفاوته ... این مردم بیشترشون بی خانمان‌ و الکلی‌ بودند، نه مردم عادی! حتی وقتی توی اون محوطه بودم حس کردم بوی مواد مخدر هم اومد...

خلاصه که اعتراض روبه‌روی بزرگ‌ترین بانک‌های اروپا با چیزی که فکر می‌کردم خیلی متفاوت بود...

البته دقیقا بعد از ترک محل چادرها به این نتیجه رسیدم که اونچه دیدم در واقع منطقیه! در آلمان اعتراض به سرمایه‌داری به اون معنی که در آمریکا اتفاق افتاده وجود نداره! مردم از پشتونه‌های مناسب اجتماعی برخوردارن و اصولا اعتراض خاصی به وضعیتشون ندارن! معترضان بی خانمان هایی هستند که اکثرا الکی هستند! اینجا این سوال پیش می یاد که وقتی فرد بیکار در آلمان  از دولت حقوق می‌گیره چه طور می‌شه که یه فردی بی‌خانمان بشه؟ شاید این مردم این نوع زندگی رو دوست دارن.. حدس می‌زنم بی‌خانمان‌های آلمان بیشتر حاصل مشکلات فرهنگی باشن تا اقتصادی! نمی دونم!! واقعا دلم می‌خواد جواب این سوال رو بدونم... (اگر کسی اینجا رو می‌خونه و نظری داره لطفا دریغ نکنه!)

مساله اینجاست که در آلمان رفاه اجتماعی بالاست. یکی از قوی ترین حزب ها در آلمان حزب سوسیال دموکرات هست که نگاه اجتماعی قوی‌ای داره .  بیمه‌ی سلامتی و بیکاری و بازنشستگی و ... همه اجباری هستند و خدمات خوبی هم ارایه می دن! حمایت از خوانواده سطح بالایی داره و از طرفی حتی هزینه‌ی مهد کودک بچه ها بسته به درآمد خوانواده تعیین می‌شه! مردم مالیات زیادی می‌پردازن که بسته به حقوقشون می‌تونه تا ۷۰ درصد درآمدشون باشه. اینطوریه که به گفته‌ی یکی از دوستانم، توی آلمان نه می‌شه به راحتی فقیر شد و نه می‌شه به راحتی پولدار شد!! اگرچه در آمد شخصی و مالکیت شخصی به شدت تشویق می شه!!

گذشته از رفاه اجتماعی و نقش دولت در این مسائل، درمورد صنایع هم اگرچه مبنا بر سرمایه‌داری و مالکیت خصوصی هست اما دولت در سهام خیلی از شرکت‌های خصوصی شریکه و حتی به خیلی از صنایع سوبسید می ده! مثلا صنایع مربوط به فلزات و ذغال سنگ و هوافضا صنایعی هستند که به طور سنتی سوبسید دریافت می‌کنند. صنایع مربوط به انرژی‌های نو هم تازگی به این مجموعه اضافه شده تا تقویت بشن! یعنی سرمایه‌داری در آلمان دست کم به نسبت آمریکا خیلی از ((بازار آزاد))‌ به دور هست!

سوالی که برای من پیش می‌یاد اینه که چه طور همچنان آلمان یه کشور سرمایه‌دار موفق به حساب می‌یاد؟ چه‌طور دخالت‌های دولت در سرمایه‌داری باعث از بین رفتن رقابت و از رونق افتادن اقتصاد نشده؟  ذات سرمایه‌داری حرص برای درآمد بیشتره. یعنی شما نمی‌تونی این رو از سرمایه‌داری جدا کنی... چه طوره که تبلیغ‌ها بیش از حد و اعصاب‌خورد کن نیستند و جامعه همچنان خیلی مصرف گرا نیست! سینما به افتضاح کشیده نشده و مردم خیلی بر اساس نیاز کاذب کالا نمی خرن!و از همه مهم‌تر حزب‌های سیاسی به سرمایه‌دارها وابسته نیستند.

راستش من یه مدتی به این سوال فکر می‌کردم و جواب درستی هم براش نداشتم. تا اینکه چند شب پیش توی یه جمعی که علاقه مند به بحث بودند این سوال رو مطرح کردم و سعی کردیم با هم در موردش فکر کنیم... نتیجه‌ی بحث چند تا ایده بود که شاید سرنخی برای حل سوال ذهنم باشه:

یک نکته اینه که سرمایه‌داری می تونه همچنان که به فکر نفع و درآمد بیشتر هست یه کمی هوشمندتر باشه و حافظه تاریخی داشته باشه. فروش بیشتری که بر اساس نیاز کاذب باشه بلاخره یه جایی با مشکل مواجه می‌شه... یا منابع طبیعی تموم‌ می شه یا مردم به ستوه می‌یان از اینکه صبح تا شب باید کار کنن که چیزهایی که واقعا بهش نیاز ندارن بخرن. چون نیاز واقعی نیست کوچکترین آشوبی کل سیستم رو به هم می‌ریزه.

سرمایه‌دار آلمانی از طریق فراهم کردن مینیمم قابل قبول برای درآمد جامعه کاری می‌کنه که کل مردم قدرت خرید داشته باشند و این براش به معنی سود بالا و پایدار هست.

از طرفی سرمایه‌داری در آلمان مجموعه‌ی یک عده مدیر پولدار در طبقه چهلم چندین آسمون خراش نیست!!! سندیکاهای کارگری و صنفی و گروه‌های محلی کاملا در آلمان قوی هستند. به این معنی که کاملا می‌تونن در تصمیمات هیات مدیره‌ها نقش داشته باشند و در صورت زیاده‌خواهی بیش از حد جلوشون رو بگیرن. اگر یه شرکتی تصمیم بگیره خط تولید اضافه کنه یا ساعت کار تغییر بده و ... اتحادیه کارگران می‌تونه جلوی این تصمیمات رو بگیره. اگر مثلا صنعت گردش‌گری مشغول ساختن پیست اسکی در گوشه و کنار آلمان بشه و جایی بخواد زیاده‌روی کنه طوریکه که زندگی مردم به شکل نامطلوبی تحت تاثیر قرار بگیره  مردم کانال‌های قانونی در اختیارشون هست که جلوی پیشرفت اون سرمایه‌گذار رو بگیرن. این که توی آلمان قانون کار خیلی قوی و به نفع کارگر هاست همین طوری به دست نیومده! آلمان بعد از جنگ جهانی دوره‌ای رو داشت که به شدت صنعتی شده بود و مردمش درگیر کار سخت و زیاد بودند. به علاوه  جنبش های موفق و ناموفق کارگری در آلمان  در مجموع حافظه‌ی تاریخی خوبی به مردم داده.

در واقع فکر می‌کنم قدرت داشتن بدنه‌ی مردم در تصمیمات مدیران کلید اصلی ماجراست.

مردم دنیا مثلا در مورد قدرت سال‌هاست به این نتیجه رسیدن که اگر حرص برای قدرت خواستن رو در خودشون کنترل نکنن باید هر روز درگیر جنگ‌های قبلیه‌ای باشن. همینه که سیستم دموکراسی و خودکنترلی خیلی از جاهای دنیا کاملا پذیرفته شده. پس عجیب نیست که مردم در مورد ثروت هم به همین نتیجه برسن. یعنی متوجه بشن که بهتره ثروت زیاد خواستن رو مهار کنند تا امنیت و آرامیش بیشتری داشته باشند. به محض اینکه چنین مردمی به سیستم سرمایه داری وصل بشن خود به خود سیستم متعادل تر‌ می‌شه.

...

نگاه کردن به جامعه‌ی آلمانی و کنکاش درش برام خیلی جالبه! از کسانی که اینجا رو نمی خونن ولی در این  مورد باهام صحبت کردن ممنونم. اگر کسی اینجا رو می‌خونه و نظری درمورد سوال کلی که مطرح کردم یا نوشته‌های من داره خیلی خوشحال می‌شم که برام بنویسه. چون خیلی دوست دارم بیشتر بدونم...

مریم،


پانوشت:توی ادامه مطلب  سه تا عکس هست که از همون تجمع جلوی فرانکفورت گرفتیم. رمز نداره!!



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/11/23ساعت 22:37  توسط   | 

آمار سایت

قالب وبلاگ

آمار سایت