>باز هم سفر!! همین طور که توی هواپیما و منتظر بلند شدنش هستم دارم با
خودم فکر میکنم .. میشمرم! من تا حالا کجاها سفر رفتم؟ چند بار فرود را
تجربه کردهام؟ (از فرود میترسم) با خودم میشمرم و یادم مییاد این بار چون
پروازم دو تکه هست باید دو بار فرود بیاییم!!
>در
فرودگاه فرانکفورت هستم. دارم با یه خودکار نطلبیده مینویسم. وقتی داشتم
از هواپیما پیاده میشدم آقای جلویی داشت وسایلش را از بالای صندلی بیرون میآورد و فکر کنم خودکارش افتاده بود توی کلاه کاپشن من!! آقا گفت: ببخشید این خودکار شماست؟
گفتم مال من نیست! گفت مال من هم نیست و این یعنی این هدیه من به شماست!!!
به حق چیزهای نشنیده! خودکار را گرفتم و گفتم مرسی! میگن خودکار نطلبیده
مراده.. به هر حال روش نوشته TMK .
پروازم تا
فرانکفورت خیلی کوتاه بود.. نشستم و دارم چایی لیمو میخورم و هواپیماهایی
که جلوی چشمهایم پشت سر هم بلند می شوند را نگاه میکنم... گوشهی چشمی هم به
کانتر پرواز خودم دارم... انگار باز شد.. برم! پیش به سوی ژنو!
>
الان در ایستگاه قطار فرودگاه ژنو،گنف، هستم... فرودمان در گنف دیدنی
بود... باز هم توجهم به تفاوت فاحش شکل شهرها و روستاهای آلمان با جاهای
دیگر جلب شد... در سوییس هم روستاها و شهرها بر خلاف آلمان شکل منظم
نداشتند.. البته بخشی از دلیلش میتواند وجود کوهها و پست و بلندیها
باشد... از بالای دریاچهی بزرگ و زیبای ژنو هم گذشتیم... چندتایی سد و
رودخانه هم دیدم. وقتی وارد فرودگاه شدم رفتم تا کمی یورو را به فرانک سوییس
تبدیل کنم. متوجه شدم که میتوانم با کارت اعتباریام به یورو خرج کنم ولی
تصمیم گرفتم کمی فرانک بگیرم. پولشان رنگارنگترین پولی بود که تا به حال
دیده بودم... به آقای پشت باجه گفتم : «این پول واقعیه؟!» به گمانم
بانکهای سوییس میخواستهاند خودی نشان بدهند.
>
در قطار: از خستگی مدام در حال چرت زدنم. دیشب تا دیر وقت در آفیس مشغول
بودم و تا برسم و چمدان را ببندم ساعت دو و نیم بود.. صبح هم از یک ربع به
هفت بیدار بودم... از پنجرهی قطار اولین نگاهها را به سوییس میاندازم..
بیاندازه زیباست! زیباییاش مخصوص به خودش است.. شبیه جایی نیست. شاید با
زندگی در آلمان عقدهای شده باشم ولی میخواهم تاکید کنم که گیاهان کنار
جاده به شکلی بینظم و زیبا رشد کردهاند و این یعنی طبیعت!! درختان
پراکندهاند و روستاهایی که از کنارشان رد میشویم به من حس یک روستای
واقعی را منتقل میکنند. نه مثل دهکدههای آلمان و اتریش که با آن
تزیینات و تمیزی و صاف و صوفی بیشتر شبیه ماکت یک روستا هستند! امیدوارم
مقصد من زیاده از حد توریستی نباشد و همین شکل و شمایل را داشته باشد. جایی
که میخواهم بروم در جنوب شرقی دریاچهی ژنو قرار دارد و خود شهر ژنو در
جنوب غربی دریاچه است. با این حال مسیر قطار از ضلع شمالی دریاچه میگذرد
: دریاچه به شکل یک هلال است و به طور مداوم سمت راست مسیر قطار است. یکی
از زیباترین مناظر طبیعیست که به عمر دیدهام...
آقایی در
لوزان سوار میشود و کنارم مینشیند. از من میپرسد می دانی فلان جا کجاست؟
روی تبلت نشانش میدهم..یک لحظه کیبورد فارسی را میبیند و گوید: عربیک؟!
میگویم نه!! پرشین...می گوید آهان... میپرسد کجا میروی و چه میخوانی..
وقتی میگویم آسترونومی می گوید: برای یک بابِلی شغل خوبی است!!! آیا من یک
بابِلی هستم؟
>پای کوه از
قطار پیاده میشوم... قرار است با یک اتوبوس خودم را به دهکدهی موعود
برسانم. از قرار معلوم مردم در این منطقه به زبان فرانسه صحبت میکنند..
اما خب کمی هم آلمانی میفهمند... اتوبوس را در لحظات آخر پیدا میکنم...
سوار میشوم و اتوبوس شروع به بالا رفتن از کوه میکند... از پنجره به
درهی زیر پایمان نگاه میکنم. هوا رو به تاریکی است و چراغهای روشن
دهکدهها را آن پایین میبینم... دعا دعا میکنم که اتوبوس خیلی بالا
نرود!! روشن است که هیچ تصوری ندارم که مقصدم کجاست!!! از توی هواپیما
برفها را دیدهام و میدانم اگر اتوبوس همین طور ادامه بدهد باید کنار
برفها پیاده شوم!! اوه!! بله برف!! چوب اسکی و ....
من باز هم بالای آلپ هستم.
>الان یک شنبه صبح است. بیست و پنج مارچ دو هزار و دوازده!
یک
هتل چهار ستاره محل اقامت ماست... همه ی شرکتکنندهها در همین هتل خواهند
بود. هتل بدک نیست.. این بار تصمیم گرفتم بروم اتاق چند نفری! کمکم میکند
راحتتر با دیگران دوست شوم. دیشب که وارد اتاق شدم فهمیدم که با یک دختر
چینی و یک دختر انگلیسی هم اتاقم.. اتاق بزرگ و خوبی بود و نکته ای هم
نبود که بخواهم درموردش شاکی باشم. دختر چینی را از قبل میشناسم، دانشگاه
هایدلبرگ درس میخواند..وقتی دانشگاه ما کنفرانسی بود دیدمش و یک روز با هم
ناهار خوردیم!! میدانم که استادم و استادش سایهی هم را با تیر میزنند!!
دیشب وقتی وارد شدم در حال دعا کردن به روش مسیحیها بود... وقتی رفتم
برای شام همچنان مشغول بود و وقتی برگشتم نیز!!! تا به حال دعا کردن
مسیحیها در خانه را ندیده بودم!
الان که مینویسم از
صبحانه برگشتهام... امروز تا عصر کاری ندارم... برنامهام این است که کمی
بنشینم و با خودم فکر کنم.. بروم بیرون و کمی قدم بزنم... خیلی با طمانینه
باشم..خدا رو چه دیدی؟ شاید کمی هم درس خوندم...
>
دفترم را برداشتم و رفتم میان طبیعت.. یک کلبهی قدیمی پیدا کردم و مقابلش
نشستم... فکرهایی که از آنها فرار میکردم را با آغوش باز پذیرفتم ... و
رفتم و رفتم و نشستم و رفتم!! (هرگز این روز رو توی زندگیم فراموش نمی
کنم.. روزهایی که آدم به خودش از بالا نگاه می کنه!!!) بله.. دیروز عصر بعد
از مکاشفات درونی و بیرونی برگشتم هتل!! نیم ساعتی شنا کردم و دوش گرفتم و
رفتم برای مراسم آغاز اسکول!! چهرههای آشنای زیادی دیدم ... دوست
قدیمیم مادلنا هم که در پست پیش گفته بودم با خبر حامله بودنش سورپرایزم
کرد!!
امروز صبح درسها شروع شد... شروع خوبی بود...
برای
ناهار به همراه یکی از لکچررها (مدرسها) رفتم.. آدم بزرگی میباشد!! بعد از لکچر رفتم ازش
در مورد چیزهایی که گفت سوال بپرسم گفت چه طوره که با هم بریم ناهار!! با
خوشحالی قبول کردم... صحبت کردن باهاش فوقالعاده بود... اولش قصد
داشتم ازش کلی سوال مهم فیزیکی بپرسم!! اما بحث حتی قشنگتر شد..
میدانستم یکی از آدمهاییست که یه جورایی در این زمینه «درک عمیق» داره..
چه جوری بگم؟ insight داره.. یعنی فقط دانش نیست یه جورایی آگاهی و wisdom .. به هر
حال!! (چی چی گفتم؟!)... بعد از یه کمی صحبت حس کردم خیلی آدم جالبیه...
برام
از پهن و باریک شدن مسیر زندگی توی مراحل مختلفش گفت.. و از اینکه زندگی
یه پروفسور الان چه طوریه؟ علم رو چه طوری می بینه؟ دنبال چیه؟ سوال مهم
چیه؟ مرحلهی که من الان توشم کجای این تصویر بزرگه... حرفهایی عمیقی
زدیم!!می دونم که چندین چند سال پیش تمام فکرهای دیروز و حرفهایی که امروز
با باب زدم به یادم می مونه...
در کل کلاس ها خوبه و بیشتر مطالب رو دنبال می کنم..
>سه
شنبه ظهر: امروز کلاس ها خوب بودن!! البته کلاس آخری رو هم من خسته بودم و
هم خود معلم زیاد خوب ارایه نمیداد... ولی قبلیهاش خیلی خوب بود!! دید
کلی میداد و خیلی بهم چسبید...الان خیلیها قصد دارند بروند به پیست اسکی
اما من میترسم و خب پولش هم مساله هست... میخواهم فقط با تلهکابین بروم
بالا و از آن جا منظرهی کوههای آفتابی را تماشا کنم...
یک
کلام!! محشر بود... تازه فهمیدم آلپ یعنی چه.. کوهها به شکل معرکهای
زیبا بودند... غرق در برف و زیبا... درختان کاج حتی تا ارتفاع دو سه هزار
متری روییده بودند و به گمانم این مهمترین تفاوت آلپ با کوههای البرز بود
که به چشم میآمد... بعد از کلاس به چند نفر دیگر هم گفتم و شش نفر شدیم و
با هم با تلهکابین رفتیم بالا!! از وقتی به اروپا آمدهام خیلی سخت طبیعت
را حس میکنم.. انگار که طبیعت به شکل یک غالب یا یک تعریف در ذهنم تعریف
شده باشد... مدام به دنبال مناظری شبیه به ایران میگردم!! البته بخش زیادی
از این احساسم هم به خاطر شسته و رفته بودن مناظری بوده که میدیدم... اما
اینبار کوهستان را با تمام برفش و تنهاییاش و قدرتش و روح درونش حس
کردم!! حالا میتوانم بگویم که کوههای سپید را دیدهام!
تا
یک ساعت دیگر کلاسهای عصرگاهی شروع میشود!! عاشق کلاسهای باب و نیل شده
ام... اما درسهایی که کلیر میدهد را دوست ندارم!! میروم تا کمی درس
بخوانم!!
>امروز سر کلاس اوستاد داشت در مورد یه منطقه
ای از آسمان حرف می زد که برایم خیلی جالب بود.. شروع کرد به توضیح دادن و
من هیجان زده شده بودم!! سن ستارهها به نظرم به هم نمیخورد و قضیه برایم
جنایی شده بود.. یک بار دستم را بالا بردم «میشه در مورد سن توضیح
بدید؟» جواب داد که صبر کنم و به زودی توضیح خواهد داد.. گفتم باشه! بعد
دوباره به جایی رسید که مساله برایم معمای زیبایی شده بود.. دستم را بالا
بردم و پرسیدم در این مرحله من واقعا کنجکاوم سن این ستارهها رو بدانم!!
کل کلاس میخندیدن!!! ولی من نمی توانستم صبر کنم.. وقتی که قصه را کامل
کرد واقعا نکتهی ماجرا همون سنشان بود!!بله! کارم ضایع بود.. ولی مهم
نیست.. من خودم بود.اینجایی که هستم چیزی بین کنفرانس و اسکول است...
کسانی که سر کلاس هستند خیلیهایشان کارهای مهمی در این زمینه خاص
کردهاند..به طوری که در یک مقالهی مروری (review) کارشان حتما ذکر میشود با
این حال کلا ماجرا حالت کلاس و درس دارد!! به هر حال!!
راستی!!
دیگر تعجب نمیکنم که با یک چینی و هندی و اسپانیایی بشینم سر میز و آنقدر
بخندم تا حالم بد شود. امشب سر شام به قدری خندیدم که داشتم خفه میشدم!!
الان که فکر میکنم به چی میخندیدیم یادم نمی آید!! ولی هنوز دلم درد
میکند و عضلات صورتم کشیده میشود.
> امروز صبح سوتی
دادم در حد تیم ملی برزیل!! یکی از استادهای دانشگاه ETH بود فکر کنم..
داشت سر میز از دانشجوها مینالید که دلشان نمیخواهد بروند خودشون
تلسکوپها رو از نزدیک ببینند... در واقع وسط مکالمهای بود که با یک دختر
جوانی که کنارش نشسته بود انجام میداد.. من بین مکالمه پریدم وسط که
: «آره! من یکی از اونها بودم ولی این تابستون میخوام شخصا برم شیلی و
خودم داده بگیرم به این دلیل که سری قبلی که داده گرفتم با سرویس مد
(حالتی که یه تیم دیگه برات داده رو می گیره...) خیلی ناجور بود و انگار
پای تلسکوپ هیچ کس اهمیت نمیده تو چه اطلاعاتی میخواهی از این داده بگیری
و اصلا به علم پشت قضیه اهمیت نمیدن و این حرفها...». خوب که روده درازی
هایم رو کردم اون استاده برگشت گفت: «نه!!! ستارهشناسان ESO خیلی دقت
میکنند و معمولا کارشون خیلی خوبه!!» همان لحظه دوزاریم افتاد که چه خبر
میباشد!!! بعدتر فهمیدم اون دختر توی ESO کار میکنه و این یعنی بیست و
پنج درصد از وقتش را پای تلسکوپ است و برای امثال بنده داده میگیره!!
[هییییچ
به روی خودم نیاوردم بعدش و معذرت خواهی هم نکردم و کلی هم ازش سوال
پرسیدم!! کلا از جمع کردن سوتی و اشتباه هیچ خوشم نمییاد!! اگر اون دادهی
منو خراب کرده که حقش بود! اگرم اون نبود خب منظور منم به اون
نبود!!والا!!!]
برای امروز توری برای قدم زدن در برف در
نظر گرفته اند... من نمیروم.. پولش زیاد است و من با خودم فکر کردم ترجیح
میدهم اگر می خواهم پولی خرج کنم بهتر است برای اسکی باشد!! قدم زن در
برف را خودمان هم دیروز با بچهها رفتیم و خیلی هم خوش گذشت!! (والا...)
البته دلم کمی گرفته... اکثریت میروند!!! مردم چه قدر پول دارند
واقعا؟
> الان که دارم مینویسم شنبه هست!! در این مدت خیلی دوست
داشتم بیایم و بنویسم اما اصلا وقت نبود. من بلاخره روز پنج شنبه عزمم رو
جزم کردم و رفتم اسکی!! یکی دو تا از بچهها هم بودند که گفتند آنها هم تازه کار هستند و میتوانیم با هم برویم پیست و معلم بگیریم!! من هم
در کمال سادگی گفتم: «چه خوب که شما هم تازه کارید!» خلاصه!! اولش که ما این
کفشها را به پایمان کردیم و چوبهای اسکی را گذاشتیم روی دوشمان من حس کردم
من تا پای تلهکابین هم نمی رسم... حدودا ساعت دوازده و نیم بود و ما ساعت
پنج دوباره کلاس داشتیم!! خلاصه سوار تلهکابین شدیم و رفتیم بالا ... وقتی رسیدیم فهمیدم که این ایستگاه این تلهکابین اصلا شروعش
شیب مبتدی ندارد! من هنوز توی شُک بودم که الان چه طور باید پایم را بگذارم روی
اسکی و این حرف ها که..... که یکی دو تا از دوستان تازه کار سُر خوردند و دور شدن!! واقعا
توی شُک بودم! خلاصه یک پسر حرفهای (بعدا فهمیدم دانماراکی و اسمش آندراس
بود) در آن میانهی هاگیرواگیر فهمید که من جدی جدی اولین
بارم است!! گفت این شیب رو من کمکت میکنم بری پایین...دیگر توضیح نمیدهم که با
چه وضع اسفباری آویزونش بودم تا وسطهای شیب!! وسط شیب بودیم که گفت خودت
بیا!! حالا فکر کن... من ۱۰ دقیقه بیشتر نبود پایم را گذاشته بودم روی اسکی و
باید یه شیب قرمز (مناسب برای مهارت متوسط) را میآمدم پایین... شش دانگ حواسم به
راهنماییهای آندراس بود و فقط سعی میکردم زنده بمانم. به هر مصیبتی بود
رسیدیم پایین... یه کافه آنجا بود و مدرسه اسکی را هم از دور دیدم... من
یک لیموناد خوردم و انداراس هم ناهار خورد و منتظر بود تا بقیه برسند و بروند
اسکی... من هم که قرار بود آنجا معلم بگیرم و خیر سرم شروع کنم!!! یادم هست که
حال خودم را نمیفهمیدم و از فرط شوکی که به من وارد شده بود داشتم چرت و پرت میگفتم
که عمدتا بدگویی دربارهی مادهی تاریک و اینها (دینامیک کهکشانها رو
نمیشه با جرم قابل مشاهده توضیح داد و به همین دلیل فرض میکنن یه مادهای
هست که ما نمیبینمش) بود!! حرفهایی که میزدم همه بیاساس و بی سرو ته
بود!! عصر همان روز فهمیدم آندراس کارش انرژی تاریک است و کلا برای سرگرمی به این اسکول آمده!! سوتی پشت سوتی!!خلاصه رفتم و یه یک ساعتی معلم گرفتم... خندهدار بود
کلا!! یک ساعت خیلی کم بود ولی واقعا خیلی گرون بود و من نمی توانستم بیشتر
پول بدهم! کمی با خودم روی شیبهای کم تمرین کردم تا اینکه بچهها
دوباره پیدایشان شد.. تصمیم گرفتم به همراهشان بروم!! (نمی دونم چرا بعضی
وقتها این قدر پر رو میشم؟!) القصه یک عدد پیچ را رد کردیم و روی دومی من
دیدم نمی توانم سرعتم را کم کنم و با خودم فکر کردم می پیچم به طرف کوپهی
برف طرف چپم.. می دانستم محکم با آن برخورد میکنم ولی هر چه بود بهتر از
سقوط بود !! از شانس گُل من آنجا یک نردهی چوبی بود و کلی برف... طوری
توی نرده و برف فرو رفتم که ده دقیقه طول کشیده تا بقیه برفها را کنار
بزنند تا من بتونم پایم را از اسکی بیرون بیاورم و خودم را نجات بدهم!!
خوشبختانه با این اتفاق رویم کم شد و برگشتم به شیب مبتدی.... کمی تمرین
کردم و بعد با قطار محلی برگشتیم و ساعت پنج و ربع توی کلاس بودیم!!
این بود اولین تجربهی اسکی موجودی به نام مریم!!
> برای خودم مینویسم... این اسکول تمام شد و من خیلی چیزها
یاد گرفتم.. من کمی نسبت به کهکشان دید کلی پیدا کردم... مسایلی که پیشتر
بلد بودم در ذهنم جمعبندی شد و نسبت به بعضی مسایل دیگر هم اطلاعات
پراکنده پیدا کردم!! و از همه مهمتر: با وجود اینکه از لحاظه علمی زیر
میانگین شرکت کنندهها بودم جزو ده درصد فعال جمع بودم.. اولین بار بود که
تقریبا از هر سه سوالی که در ذهنم شکل میگرفت یکی را میپرسیدم!! دیروز با یک نفر که کارش درسته و تئوری داره در زمینهی کار ما صحبت
میکردم... میدونه که چه قدر ناواردم و سطحم پایینه!! گفتش که خیلی خوب بود که
مشارکت میکردی و میپرسیدی... خوشحال شدم به هر حال..این جا چیزی بین
اسکول و کنفرانس بود.. میخواهم در کنفرانس بعدی همین قدر فعال باشم.. فردا سیزده به دره و من توی راه برگشتم.... دلم برای ام. یه
ذره شده... اینجا بینهایت زیباست.. اما لحظه شماری میکنم برگردم!
> در ژنو هستم.. کی فکرش را میکردم روز سیزده به در تنهای
تنها روی قایقی در دریاچهی ژنو باشم و به زندگیم فکر کنم؟ کی فکرش را
میکردم اینجا، این همه دور از خانه ناگهان بوی آشنایی توی دماغم بپیچه؟
...
ژنو از زیباترین شهرهایی است که تا به حال دیدهام... کوههای
سفید در چشم انداز هستند و دریاچه واقعا زیباست. شهر ساختمانهای خیلی
بلند ندارد ولی در عین حال خیلی هم سنتی نیست! امروز آفتاب ملایم و گرمی به
همراه نسیمی ملایم توی شهر پیچیده است! فقط به افتخار من!!!
ساعت ۷ شب پرواز دارم و من ساعت ۱۲ وارد شهر شدهام... حدودا ۵ ساعتی
وقت دارم که شهر را بگردم! قایقی بود که جز سیستم حمل و نقل شهری به
حساب میآمد و من هم استفاده از حمل و نقل شهری برایم مجانی بود (روی بلیطم
بود). سوار قایق شدم و چندین بار عرض دریاچه را طی کردم و آدمها سوار و
پیاده شدند و من نگاهشان کردم. از قایق پیاده شدم و رفتم توی یک پارک بزرگ
که بهار شدیدا در آن تازه بود!! همه چیز جوانه زده بود... حسش با آلمان فرق
داشت! نمیدانم از چه لحاظ.... ظاهر مردم و قیافهشان و لباس پوشیدنشان خیلی
شبیه آلمانیها بود! با این که فرانسه حرف میزدند ولی باز هم حس میکردم
آلمانی هستند!! دست کم فرق ظاهریای نبود که توجهم را جلب کند. کمی آن اطراف چرخیدم و آدمها را تماشا کردم و به راه افتادم به طرف قسمت قدیمی شهر...
ساختمانهای قدیمی را میدیدم ولی بر عکس همیشه حس داخل رفتن نداشتم.. فقط
داخل کلیسای جامع شهر رفتم!!! قدیمی، بلند، تاریک و پر از بوی عود بود!!
سبکش به گمانم گوتیک بود... نمیخواستم خودم را خسته کنم.. برگشتم و کمی
توی کوچهها و مغازهها پرسه زدم و بعد راهی ایستگاه قطار شدم که بروم
فرودگاه!!
بله!!و این بود سفر من به سوییس!!!
حس میکنم طبیعت این کشور واقعا زیباتر از باقی کشورهای اروپایی بود که دیده بودم! به علاوه کوهستان این بار من با من حرف زد!